#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_146

-اووووویییی عاقا!اونجایی که توخوابیدی جای منه!
جوابی نداد رفتم جلو ودوباره گفتم
-ارتین خان.الوووو.....
هیچی نگفت!خم شدم روشوگفتم
-الووو خوابی........
هنوز جملم تموم نشده بودکه طی یه عمل سریع من رو روی تخت خوابوندو خودشم روم خیمه زد
-هووووووویییی چته؟؟؟
+ببین الناز اینجا دیگه خونه بابات نیست که هرغلطی دلت خواست بکنی اینجا اتاق مااااااااااااست نه اتاق تووو!از این مسخره بازی هم بدم میادکه تواینجا بخوابی من یجا دیگه!پس مث ادم پاشولباستو عوض کن گرچه که......
یه نگاه به لباسم که حالاتقصیر خودخرش اومده بود پایینو س*ی*ن*م یکم دیده میشدانداخت وگفت
+بعید میدونم خودت تنهایی بتونی عوض کنی!هووم مگه نه؟؟؟
دیگه کااردبه صورتم میزدی شربت البالو میریخت بیرون!پسره نکبت!اشغاال.از روم بلندشدورفت به طرف در رفت
+من میرم پایین کمک خواستی صدام کن
یه چشمک مسخرت هم زدو رفت پایین!کفـــــــــــــــــرمممم دراومد بود.پسره عتیقه.نشونت میدم باکی طرفی!بلندشدمو بازوووور وحرص لباسمو دراوردم میدونستم اگه نتونم باید ازون ارتین کثافط کمک بگیرم.واسه همین تموم تلاشموکردم ولباسو دراوردموانداختم روی مبل.حولمو برداشت وپریدم توحموم.اخیـــششش سریع اومدم بیرون.روتخت خواب بود!لباساموتنم کردم واونورتخت جوری که قشنگــــــــــــ از ارتین دورباشم خوابیدم.پشتم بهش!به اتفاقات امروز فکر کردم.به اینکه چقدر رفتارش عوض شده بود.لبمو به داخل دهنم جمع کردم.هنوزم اون طعم اون مزه خاص روی لبمه!وباهمین فکرو خیالا خوابم برد
*****************

romangram.com | @romangram_com