#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_118

-هنوزم سرحرفم هستم.تو.......
بایه حرکت پیرهنشو ازتنش دراورد.سریع دستموگذاشتم روی چشام.درسته یه بارتواین وضع دیده بودمش ولی بالاخره.....پسره بی حیا
+بازکن چشاتوبابا تموم شد
گرچه به حرفاش اعتمادی نداشتم ولی با این حال اروم اروم چشمامو باز کردم.اووووفـــــ خداروشکر لباساشو پوشیده بود.یه شلوارک ورزشی مشکی با تیشرت جذب سفید
-خوب مث اینکه امشب باید تحملت کنم.ببین درکمدو بازکن وواسه خودت یه تشک وبالشت وپتو بردار
+نمیدونم من اشتباه میبینم یاتو چشات مشکل داره.ولی مثل اینکه تخت دونفرس
-نخیر تواشتباه میبینی.تخت من واسه یه نفربیشتر جانداره.تازه خیلی لطف میکنم میزارم اینجا......
هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید روتختو روم خیمه زد.از ترس سکته کردم.همچی مث وحشیا پرید روم.نفس بند اومد.
+ببین الناز.بامن کل کل نکن.من امشب به خواست خودم اینجا نموندم.ولی حالا که قراره بمونم روزمین نمیخوابم.من همینجاروی همین تخت میخوابم.تواگه مشکلی داری میتونی بری روزمین بخوابی.شیرفهم شد؟؟؟؟
دستمو زدم به قفسه سینش وای دریغ از یه میلیمتر جابه جایی.
-باشه توروی تخت بخواب من روی زمین میخوابم.حاضرم بمیرم ولی باتو روی یه تخت نباشم
+خوبه لاقل تویه چیز تفاهم داریم.
خودشو انداخت روتخت وگفت
+شب بخیر

romangram.com | @romangram_com