#دنیای_عسلی_رنگ_من_پارت_111
دهن ارتین واموندبودمنم بیتوجه بهش راه افتادم سمت ماشین.خریدارو گذاشتیم توماشینو رفتیم رستوران ویه چلوکبابم مهمون ارتین خان شدیمو کلی خرج گذاشتیم رودستش.بدبخت!بیخی بابا نمیخواست زن نمیگرفت.خخخخخخخخخخ😂😂
البته ناهارخیلی چسبید.کلی همدیگرو مسخره کردیم وساعت ۳بودکه رسیدیم خونه.تادروبازکردم پلاستیکارو همونجا دم در ول کردمو رفتم خودمو انداختم رومبل.مامان وباباوارسام از توی اشپزخونه اومدن بیرون داشتن ناهارمیخوردن.اومدنوبا ارتین سلام کردن منم که کلا همه جا برگ چغندر واقع میشم.ایییششششش
رفتم پشت سرشونو گفتم:اهمممم علیک سلام.منم خوبم شماخوبین؟؟
بابا+ععع الناز تواینجایی؟
-بااجازتون باباجون
اومدو منوبغل کردو پیشونیمو بوسید.اـــخ قربون بابایی خودم بشم.مامان که ازون داماد دوستاس.
بابا+خسته شدی دخترم؟
-اره خیییلی
یه نگاه به ارتین انداختم که داشت باتعجب وابروهایی بالارفته نگام میکرد.خخخخ
-بااجازه همگی من رفتم بالا
دیدم داره مامان باچشم وابرو وچشم غره بهم میفهمونه که باید از ارتین تشکر کنم.اَههههههههههه.......😖
از دست این مامان خانوم ما.اعصاب واسه ادم نمیزاره.رفتم جلو وگفتم
-خیلی ممنون ارتین.خسته شدی
+قابل شمارونداشت.وظیفه بود
romangram.com | @romangram_com