#دختر شیطون_پارت_300

- خداحافظ
زود تر از نیما از خونه زدم بیرون .
دلم داشت میترکید
قلبم دیگه نمیزد .اخرش این شد ؟؟؟
اولین قدمو که روی سنگ فرشا گذاشتم همه خاطرات روز اول برام زنده شد .
اسمونم گرفته و ابری بود و با صدای رعد و برق اشک منم راهشو پیدا کرد .
تصویر خودم با لباس عروس اومد جلوی چشمم !
(بابک جهانبخش ... منو بارون )
سراغی ازما نگیری ، نپرسی که
چه حالیم ..
عیبی نداره میدونم، باعث
این جداییم ...
رفتم شاید که رفتنم ، فکرتو
کمتر بکنه ...
نبودنم کنار تو ، حالتو بهتر بکنه
....
هر قدمی که برمیداشتم انگار بیشتر از خودم دور میشدم .
اره حقیقت این بود .
من خودمو تو این خونه جا گذاشتم .
بالاخره باید میرفتم .
اگه الانم نمیرفتم ولی یروز که باید میرفتم
بارون نم نم شروع به باریدن کرد نگاه نمیکردم نیما پشت سرمه یانه .
نمیدیدم هیچکسو .
برام مهم نبود خیس بشم .
اینجوری بهتر بود .
کسی اشکامو از بارون تشخیص نمیداد .
انگار کسی نبود ...
فقط خودمو میدیدم که دارم با جیغ و خنده از ارسام فرار میکنم سمت استخر .
قلبم فشرده شد .
چقدر خوشیام کوتاه بود ...
.....
لج کردم با خودم اخه ، حست به من عالی نبود .
احساس من فرق داشت باتو ، دوست داشتن خالی نبود .

@romangram_com