#دختر شیطون_پارت_183

ترسیدم فکر کنه چون نیما پیدام کرده دیگه یعنی جام لو رفته و براش دردسر میشم . نقشش به هم میخوره و ممکنه منو از خونه بندازه بیرون
ولی یه حسی اون ته قلبم میگفت ترسم از اینه که این بازی بالاخره جایی تموم شه که مجبور شم با نیما برگردم به اون خونه ای که واسم جهنم میشد .
اونم بدون ارسام . میدونستم این حسم فقط وابستگیه ! همین .
به هر حال ارسام خیلی بهم کمک کرده بود . درسته که منم بهش کمک کرده بودم وشاید مساوی میشدیم .
ولی اینکه ارسام همیشه پشتم بود و دلگرمیاش تو ذهنم مونده بود .
کلکل داشتیم و حسابیم ازش حرص میخوردم ولی این حسم رو همیشه بهش داشتم .
کاش بیشتر ازش دوری کنم . به هر حال منم یه دخترم با احساسات دخترونه
از این ارامشی که تو ب*غ*لش پیدا میکردم میترسیدم .
حسادت عجیبم به نازنین .
و حس وابستگیم داشت منو میترسوند
ارسام مردی نبود که با این غرورش بتونه وابسته بشه و حس منو درک کنه
اگر هم یکم وابسته میشد .
غرورش براش مهم تر از وابستگیش بود .
تو این مدت کم خوب شناخته بودمش .
پس سلاحم این بود که تا میتونم ازش دوری کنم .
بیخیال آرامش و آغوش گرمش ...
بهتره خودمو بیشتر ازش دور کنم چون اینطوری به نفع هر دومونه
ترلانو تنها گذاشتم تا بخوابه .
اینقدر سرگرم حرف زدن و حرص دادن هم شدیم که اصلا نفهمیدیم کی هوا تاریک شد .
ترلان میخواست بره ارایشگاه و باید زود میخوابید .
از کاراش و ذوقش خندم گرفته بود .
کلیم رو نروم اسکی رفت که منم باید ببره ارایشگاه ولی من ازین سوسول بازیا خوشم نمیاد . ولم کن بابا چهار قلم رنگ روغن که این حرفا رو نداره !!خودم, خودمو نقاشی میکنم دیگه
رفتم تو اتاق ارسام .
چراغا خاموش بود و ارسام رو تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشیش بود
منم رفتم تو و چراغو روشن کردم .
نگاهشو از گوشی گرفت و نیم نگاهی بهم کرد
- بالاخره ترلان ولت کرد ؟؟
لبمو جمع کردم و بی توجه به سوالش گفتم
- تو چرا رو تخت
خوابیدی !؟؟
ارسام با اخم کمرنگش گفت
- گردنم خیلی درد میکنه نفس .
امشبو بیخیالم شو .

@romangram_com