#دختر شیطون_پارت_180

خندید و رو تخت دراز میکشید
- نترس ترلان واست خریده .
وقتی نگاه گیج منو که دید گفت
-تعجب نکن . ترلان منو کچل کرد. اخرشم خودش رفت لباس خرید و گفت یا میزاری ببرمش یا خودم میبرمش .
از لحن شاکیش خندم گرفت .
دویدم سمت در . وای داشتم بال در میوردم !!
خدا قربونت برم که نزاشتی زیاد غصه بخورم ....
خودمو با ذوق و هیجان پرت کردم توی اتاق ترلان .
بدبخت همچین از روی تخت پرید بالا که گفتم سکته و زد !!!عین منگلا می پریدم بالا و پایین و می گفتم
- ترررلاااااااان . منم میااااام !!!منممم میاممممم!!!!!
با تعجب و نگرانی سریع بلند شد و دست منو که عین کانگرو وسط اتاق میپریدم و گرفت
نشوندم روی تخت و پشت دستشو گذاشت رو پیشونیم و با نگران گفت
- وای نفس حالت بده ؟؟تب مب داری ؟چت شده تو ؟؟؟
با حرص دستشو از روی پیشونیم پس زدم
- اه مرض ! دارم میگم ارسام راضی شد که بزاره بیام جشن !!!
با اخم نگام کرد
-ای خفه نشی دختر !
واسه این
عین قورباغه پریدی
تو اتاقم و سکتم دادی ؟؟ مگه دست خودش بود که نزاره ؟؟من هر جور شده میبردمت جشن
بلند خندیدم
- به هرحال دارم میمیرم از ذوق !!
وای میتونم با نیما حرف بزنم و همه چیزو بهش بگم !
یهو ساکت شدم .
اوه اوه . چرا من همش دارم امروز سووووتیییییی میییییدمممم !!!!¿¿¿¿
ترلان با شک و تعجب نگام کرد
- چی ؟؟ نیما ؟؟؟نیما کیه دیگه ؟؟چیو میخوای بهش بگی ؟؟
لبمو گاز گرفتم و اروم گفتم:
- هنوز یه چیزاییو وقت نشد که بهت بگم .راستش یه اتفاقاتی افتاده که خبر نداری
تلبکار با چشای گرد گفت :
- چییییی ؟؟؟ چه اتفاقاتی؟؟؟مگه تونستی با عسل تماس بگیری که میدونی چه اتفاقایی افتاده !؟
با خنده گفتم:
- نه ! خودش اومد اینجا .

@romangram_com