#دختر شیطون_پارت_123

لعنت به همتون لعنتیا .

با درد و خشم چشمامو باز کردم و زل زدم تو چشمای عصبیش .
اروم تر ولی با نفرت گفتم :
- میخوای بدونی کجا رفته بودم ؟؟
با جیغ ادامه دادم
- رفته بوودم سسسر قبر خودم .
رفتم بیرون شاید یه ماشینی چیزی از روم رد شد راحتم کرد .رفتم که برنگردم . رفتم رااااحت بششم از همتون . میفهمی عوضی ؟؟؟
نفس نفس میزدم و گریه میکردم .
ارسام کلافه بلند شد و پشتشو بهم کرد .عصبی دستشو کشید توی موهاش و با صدای گرفته گفت:
- این چرت و پرتا چیه به هم میبافی ؟یه سوال کردم داری عین بچه ها اشک میریزی ؟؟
برگشت سمتم و خیره شد تو چشمام . چشماش پر از حسای مختلف بود .
عصبانیت . کلافگی . غم ..
منم دست کمی ازش نداشتم .
رو تخت نشستم و شقیقه هامو مالیدم
خدا سرم داشت میترکید .
دوباره صداشو شنیدم که گفت:
- میگی کجا بودی یا نه ؟؟ چند روزه اعصابمو خورد کردی نفس،
اون از چند روز پیش که به زور غذا میخوری همش دور خودت میچرخی اینم از عصر که برگشتم دیدم نیستی .یه درصد با خودت گفتی من برگردم ببینم نیستی چه فکرایی که نمیکنم . بی خبر ول میکنی میری توقع داری کسی چیزی بهت نگه ؟الانم که نمیشه باهات حرف زد !میگی چت شده این چند روز یانه؟
با غم نگاش کردم .
چی میگفتم ؟ اصلا مگه چیزیم داشتم که بگم ؟؟ . همه حرفاش عین حقیقت بود .
سرمو کلافه گرفتم بین دستامو اروم شروع کردم تعریف کردن .
از همه چیز گفتم . از اخرین تماسی که با عسل گرفتم و اتفاقی که افتاد . از کلافگیامو نگرانیام . از تصمیمم بهش گفتم و نقشه یهوییم. از اینکه میترسیدم بهش بگم و نزاره برم .
حتی از پسری که در خونه ی عسل اینا دیدمش . تو حین حرف زدنم اصلا سرمو بالا نیوردم ولی ارسام خیلی وقت بود به دیوار تکیه داده بود و با اخم و با دقت به حرفام گوش میداد .
حرفام که تموم شد یه نفس عمیق کشیدم و سکوت کردم .
حالم داشت بد میشد .
سرم افتضاح درد میکرد ولی بالاخره گفتم تا کی میخواستم ازش فرار کنم ؟
صدای گرفتش قلبمو آتیش زد .
- من الان باید اینا رو بفهمم ؟؟
چیزی نگفتم . یعنی بازم چیزی نداشتم که بگم . باورم نمیشد ارسام مغرور و لجباز و تخس میتونه نگرانم بشه .
صد
ای قدماش اومد ولی از درد تکون نخوردم .
کنارم رو تخت نشست . ناخوداگاه سرمو بردم بالا و با عجز خیره شدم به نگاه مخمورش

@romangram_com