#دختر شیطون_پارت_112

دیگه تا اینجاش اومدم باقیشم میرم .
دویدم سمت خیابون اصلی .
شالمو کشیدم جلو و واسه یه تاکسی دست تکون دادم .
استرس ادمای سامانم افتاده
بود به جونم .
ایشالا از ایران رفته باشه .
حتی دلم نمیخواد ریختشو ببینم .
یه روانی به تمام معنا بود .
کل مسیر فقط دعا میکردم عسل خونه باشه و حدس همیشگیم درست باشه .
ولی خودمونیمااااا . زندگیم خیلی
اکشن شده بود .
ماشین که سر کوچشون ایستاد پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم .
چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود
خیلی وقت نبود که کسی ازمن خبر نداشت ولی بازم دلم واسه همه چیز تنگ شده بود .
اهی کشیدم و همینجور که اطرافو دید میزدم رفتم تو کوچه .
خونشون ویلایی بود .
دوتا خونه جلو تر ایستادم و رفتم پشت
یه درخت تقریبا بزرگ ...
با استرس شالمو جلو تر کشیدمو خیره شدم به در حیاطشون .
با دیدن در سفیدشون بغضم میگیره ولی قورتش میدم. چه خوش میگذشت.
چقدر دلم واسه دیوونه بازیامون
تنگ شده بود .
چه کارایی که نمیکردیم .
یعنی دیگه کسی مثل قبل به من نگاه نمیکنه ؟؟؟
همه بعد ازین منو به چشم یه دختر فراری نگاه میکنن ؟؟
دلم گرفت . چه روزای چرتی بود .
نقشه ی بی برنامم داشت کم کم اثرات خودشو نشون میداد و عین پتک کوبیده میشد تو فرق سرم .
دقیقا مثل همین نقشه اومدن به اینجا ..
حالا که نصف راهو اومده بودم تازه دستم اومده بود چه ریسکی کردم و چه خریت بزرگی !
از دست خودم کلافه میشم .
راه دیگه ای نداشتم . داشتم روانی میشدم .
بالاخره که باید میومدم !همه فهمیدن من فرار کردم .
اگه کسی منو اینجا ببینه چیکار کنم ؟؟؟

@romangram_com