#دختر_ماه_پارت_32


_باش

+اول مهمترین سئوالتو جواب میدم.. همونجور که گفتی آره ما هیولا هستیم...هیولایی از جنس خون..خون آشام...

چییییییی!!!!اینا خون آشامن یا خدا مگه اونا افسانه نیستن...مگه میشه اخه ینی چی دارم دیوونه میشم..

خواستم سئوال بپرسم که شروع کرد به حرف زدن و جلوی حرف زدن منو گرفت..

ساشا:19 سال پیش پادشاه و ملکه ما بچه دار شدن ..یه دختر خیلی خاص که اگه کسی از دشمن ها از هویتش باخبر میشد به چند روز نمیکشید که اونو میکشتن..ملکه و پادشاه واسه نامگذاری برای دخترشون یه جشن خیلی بزرگ ترتیب دادن و تمامی خون آشام های عادی و اشراف زاده از سرتاسر کشور به اون جشن اومدن...همه خوشحال بودن و هیجان داشتن برای دیدن ملکه آیندشون ...من و بچه ها (پری و آرمان و دیاکو و سامیار و آرزو)دوستایی خیلی صمیمی بودیم که هیچوقت از هم جدا نمیشدیم...عموی من یا همون بابای سامیار..وزیر اول پادشاه بود و ماهم در قصر زندگی میکردیم و جزئی از اشراف زاده ها حساب میشدیم ولی هنوز دختر ملکه و پادشاه رو ندیده بودیم...شنیده بودیم که اون دختر خاصیه و در اینده میتونه خیلی ها رو نجات بده...همه این حرفا رو جادوگر پیری گفته بود که مورد اعتماد مردم و دربار بود....



ساشا:بالاخره زمانی که همه منتظرش بودن رسید..ملکه و پادشاه با دخترشون وارد سالن بزرگ شدن..بگذریم از تشریفات اولیه اش‌‌‌.. اسم اون دختر رو گذاشتن آریل..اسم قشنگی بود ...تقریبا آخرای مجلس بود که نگهبان ها هراسون وارد سالن شدن و گفتن که به قصر حمله شده...ارتش تاریکی که رییسشون یکی از دشمنان اصلیه قبیله ما محسوب میشد به ما حمله کردن..اونا از وجود آریل خبر دار شدن و تصمیم گرفتن اونو بکشن ...پادشاه و ملکه،آریل رو به دست من دادن و گفتن که از اونجا خارجش کنم و جایی قایمش کنم که کسی نفهمه ...بالدازار رییس ارتش تاریکی ملکه و پادشاه رو به اسارت بردن ولی فهمیدن که فرزند اونا رو کسی از اونجا خارج کرده....بگذریم از اونا ،ما آریل رو از آمریکا خارج کردیم و تصمیم گرفتیم ببریمش ایران بزرگش کنیم چون ارتش تاریکی اونجا جاسوس های زیادی نداشتن که بخوان از وجود آریل در ایران باخبر بشن..ایران که رفتیم اسم خودمون و بچه رو عوض کردیم و به اسم های ایرانی تغییر دادیم ...ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت بالدازار و افرادش مارو میشناختن و اگه جایی ما رو با یه بچه میدیدن حتما میفهمیدن که اون بچه همون دختریه که دنبالش میگردن ...به همین خاطر اون بچه رو به یه خانواده دادیم و به ذهنشون نفوذ کردیم که فک کنن اون بچه از اول برای خودشون بوده ...اون دختر هرروز بزرگتر شد و قدرت هایی که داشت همراه خودش رشد میکردن ولی خودش نمیدونست که چه موجودیه..اون دختر یه الهه هس..الهه ماه..الهه ماه از نیروهای ماه انرژی میگیره و قدرت فوق العاده ای داره ..و اون دختر ماه تویی سوین...



بااین حرف ساشا شوک آخر بهم وارد شد...ینی من..م..ن..من یه الهه ام..الهه ماه...وای باورم نمیشه ،اصلا باورم نمیشه..ولی اتفاقات دیشب مهر تاییدِ حرفای ساشا هس..

به ساشا خیره شدم ..اصلا باورم نمیشد که من یه الهه باشم و بهترین دوستم که از بچگی باهاش بزرگ شدم یه خونخوار...از شوک همه این اتفاقا یدفعه با صدای بلند زدم زیر گریه ..ساشا که توو فکر بود با صدای گریه من ترسید و هراسون اومد طرفم..دستمو گرفت با صدای آرومی گفت:

+سوین

جوابی ندادم و به گریه کردنم ادامه دادم..

+سوین جان به من نگاه کن

_بله

romangram.com | @romangram_com