#دختر_ماه_پارت_217


با بدبختی به اطرافم نگاه کردم...هیچ گلی اینجا نبود حالا باید چیکار کنیم اخه..

با چشمای اشکی به سامیار که از درد به خوش میپیچید نگاه کردم که یدفعه جرقه ای توو ذهنم زده شد...

اون گل هایی که از توو کمد برداشتم..اره خودشه...سریع کیسه اون گل ها رو از کوله ام‌ دراوردم و بازش کردم....

_ماییییککک..بیا ...بیا ببین این همون گله؟؟

یه گل توو کیسه بود که شبیه اون گلی بود که مایک میگفت...

اومد طرفم و گل رو ازم گرفت...

مایک:اره سوین خودشه...

سریع به طرف سامی رفت و گلبرگ های گل رو کند و گذاشت رو زخم های سامیار...



زخم ها کم کم محو شدن ولی سامیار بیهوش شد...

_مایک چرا بیهوش شد؟

مایک:نمیدونم ولی نگران نباش خطرناک نیس...

سری تکون دادم و کنار سامی دراز کشیدم...تا سامی خوب نشه نمیتونم کاری انجام بدم...دست و پاهام سست شده بود و حال روحیمم زیاد خوب نبود...

_مایک یکم استراحت کن تا سامی به هوش بیاد...

romangram.com | @romangram_com