#دختر_ماه_پارت_215


ساشا:به زحمت پیدات کردم...نمیگی بی خبر میزاری میری من دیوونه میشم..

_چرا دیوونه شی..تو که آرزو رو داری

با چشمایی ناراحت بهم زل زد و گفت

ساشا:پشیمونم عزیزم...گول عشوه هاش رو خوردم...

به چشمای دریاییش خیره شدم...چقدر دلتنگ این چشما بودم...بدون هیچ حرکتی خیره بودم بهش..قدم به قدم جلوتر اومد تا رسید بهم...دستمو گرفت توو دستش و آروم با لحنی دلنشین گفت

ساشا:از اول شروع میکنیم قول میدم دیگه اذیتت نمیکنم...

مسخ چشماش شدم و اون صورتش رو آورد جلوتر...چشمام بسته شد و منتظر بوسه ای بودم که خیلی وقته حسرتش رو داشتم...

هرم نفس هاش به صورتم برخورد میکرد و ذره ای مونده بود که بوسه ای رو لبام بزنه که یدفعه پرت شد اونطرف..چشمامو باز کردم که دیدم مایک پرتش کرده اونطرف....

_مایک چیکار میکنی احمق...حق نداری با ساشا اینکار رو بکنی..

اون بدون توجه به من به سمت ساشا دویید و خنجری که توو دستش بود رو فرو کرد داخل شکم ساشا...جیغی زدم و دوییدم طرف ساشا ولی مایک محکم گرفتم و نذاشت جلوتر برم....

خواستم با عصبانیت پسش بزنم که ساشا با فریادی دردناک ظاهرش عوض شد و حالا پیرزن ژنده پوش و زشتی به جای ساشا داشت از درد به خودش میپیچید...مایک منو ول کرد و به طرفش رفت و چن تا ضربه دیگه بهش زد که تبدیل به خاکستر شد...

مات صحنه روبروم بودم...ینی چی اخه...با تعجب زل زدم به مایک که گفت

مایک:اینا نگهبان های این خنجرن..ذهنت رو به بازی میگیرن و بعد با یه بوسه از بین میبرنت...

خواستم چیزی بگم که صدای فریاد سامیار رو شنیدم...مایک دو دستی زد توو سرش و گفت

romangram.com | @romangram_com