#دختر_ماه_پارت_189
__________________________________
سوم شخص
ساعت3نصفه شب بود و همه به اتاق خودشون رفته بودن و خوابیده بودن...ولی اون دونفر هنوز بیدار بودن....
ساشا کلافه بود و حس میکرد که کنترل نیمی از حافظه اش رو نداره...خودش نمیدونست چرا ولی عقلش میگفت که باید از سوین متنفر باشه ولی دلش میگفت که اون سوین رو میخواد....این حس های متضاد کم کم داشت دیوونش میکرد..در عجب بود که هروقت سوین رو میدید اون فرمان مغزش پیروز میشد و به طرز عجیبی به محبوب دلش بی اعتنایی میکرد...یادش میومد از آرزو متنفر بود ولی باز هم به دلایل ندونسته ای الان باهاش رابطه داره و عقلش میگفت که عاشقشه...
از فکر در اومد به آرزو نگاه کرد که داشت با یه جام که محتویات آبی رنگ داخلش بود به سمتش میومد...
آرزو:بخور عزیزم الان وقتشه...
بی اختیار دستش رو جلو برد و جام رو از آرزو گرفت و سر کشید...
سوین
صبح که بیدار شدم سامیار توو اتاقم بود...باهم از روی نقشه مکان آتشفشان رو پیدا کردیم و قرار گذاشتیم امشب وقتی همه خوابیدن حرکت کنیم به سمت اون کوه ها....
الانم درحال جمع کردن وسایل مورد نیازمون برای این سفر بودم...توو یه کوله پشتی چن دست لباس گذاشتم...چن تا کیسه خون هم برداشتم...فک کنم از اون معجون های توو اتاق هم بتونم چن تایی بردارم شاید لازم بشن..
به اتاق رفتم بعد کنار رفتن دیوار وارد اتاق مخفی شدم....
به سمت کمد رفتم و به اون معجون ها نگاه کردم...اسم هرمعجون روی شیشه اش نوشته شده بود..
سه تا از اونا که احتمالا به درد میخورد رو برداشتم..معجون درمان زخم های دارویی...معجون پرواز...معجون بیهوشی موجودات افسانه ای..
romangram.com | @romangram_com