#دختر_ماه_پارت_183
نیم ساعتی نشستم همونجا و با سامیار دوتایی چرت و پرت میگفتیم میخندیدیم...
بعد30 مین بلند شدم و از اشپزخونه رفتم بیرون که چشمم به اون دوتا موجود عوضی افتاد....
ساشا با عطش چسبیده بود به اون دختره ی آشغال و میبوسیدش...
هه بازم اون حس مزخرف این چن روز...حس مچاله شدن قلب خاموشم...
سعی کردم خودمو اروم کنم تا فک کنن ذره ای برام ارزش ندارن...نفس عمیقی کشیدم و بی تفاوت از کنارشون رد شدم و رفتم بالا ولی فقط خدا میدونه که توو دلم زار میزدم و گریه میکردم....
طبقه بالا یکی از خدمتکارا رو دیدم که داشت گردگیری میکرد وسایل رو...خشم آشنایی رو توو وجودم حس کردم..خشمی که الان فقط با دریدن آروم میشد...
سریع به طرفش رفتم و دستشو گرفتم و از پنجره کنارمون بیرون پریدم...
بخاطر محکم خوردنش به زمین فک کنم پاش شکست چون صدای خرد شدن استخون هاشو شنیدم ....جیغی کشید که سریع دهنشو گرفتم و با خشم سیلی محکمی به صورتش زدم...
_خفه شو...طعمه های من تا وقتی من نخوام حق آه و ناله ندارن..فهمیدییییی؟
با ترس بهم نگاه کرد و آروم سرشو تکون داد...
دستمو از روی دهنش برداشتم و با آخرین سرعتم به پشت قصر رفتم...
اون دختر احمق رو محکم به زمین انداختم و با خشم بهش خیره شدم...آروم آروم بهش نزدیک شدم و پای چپش رو گرفتم دستم و پیچ دادم که صدای ترق تروق استخون هاش در اومد و لذت بردم....جیغی زد و سعی کرد پای دردناکش رو از حصار دستم آزاد کنه...
با خشم زیادی پاش رو ول کردم و صورتش رو بین دستم گرفتم و غریدم
romangram.com | @romangram_com