#دختر_ماه_پارت_182


‌پنج مین بعد سامیار وارد آشپزخونه ..میخواست بره روی تنها صندلی که کنار دیاکو بود بشینه ...

_سامیار

سامیار:بله ؟

_بیا کنار من بشین..

سامیار:اونجا که صندلی خالی نیست...

_بله درست میگی

به آرزو نگاهی کردم و با لحن دستوری گفتم

_پاشو برو کنار دیاکو بشین اینجا جای سامیاره..

پشت چشمی نازک کرد برام و گفت

آرزو:همونجا بشینه خب چی میشه

_من حرفمو دوبار تکرار نمیکنم...کنار یه ملکه کسی باید بشینه که لیاقت همنشینی با یه ملکه رو داشته باشه...

سکوت سنگینی توو فضا حاکم شد‌‌‌...با پوزخند بهش نگاه کردم که حالا داشت از عصبانیت منفجر میشد...خواست چیزی بگه ساشا بهش اجازه نداد و دستشو کشید و باهم از آشپزخونه بیرون رفتن...شونه ای با بیخیالی بالا انداختم و به سامیار اشاره کردم که بیاد بشینه...به خدمتکار هم گفتم براش یه لیوان خون بیاره...



به نظر خودم این رفتارم خیلی هم کم بود واسه خرد کردنش...نقشه ها دارم براشون این رفتارام در برابر چیزایی که تو فکرمه هیچه...

romangram.com | @romangram_com