#دختر_فوتبالیست_پارت_397
چشمام رو ريز کردم و با دقت بيشتري نگاهش کردم.اما وقتي ديدم داره به سمت من مياد ناخوداگاه قلبم ريخت.
بي اختيار روم رو برگردوندم و به سمت خوابگاه رفتم.
اتاقم رو تشخيص دادم.هنوز هم همون اخر بود.تمام کليد هاي اتاق ها روي درها بود.کليد رو توي در چرخوندم.قبل از اينکه وارد اتاق بشم برگشتم و به اتاق روبرويي خيره شدم.....اهي کشيدم و وارد اتاقم شدم.
موجي از خاطره به صورتم برخورد کردو باعث شد برگردم به چندين سال پيش.دلم گرفت.دوست نداشتم روزم رو خراب کنم.براي همين به سمت پنجره رفتم وبازش کردم.
روي تختم نشستم.تقديرم همينجا رقم خورده بود.شايد اگر هيچوقت اينجا نميومدم الان ده تا توله هم اطرافم بود.يه شوهر معتاد.خودم هم بچه ها رو تو چادر به پشتم ميبستم و ميشتم رختاي مردم رو ميشستم....پاشو شيرين پاشو که خل شدي.
از فکراي احمقانه اي که کردم نياز سريعي به توالت پيدا کردم.
از اتاق اومدم بيرون.تا رومو برگردوندم سايه ي شخصي از روي ديوار برداشته شد.سريع به سمت راپله ها رفتم.هرچي اطراف رو نگاه کردم کسي نبود.با خيال راحت به سمت توالت رفتم.
کارم رو که تموم کردم قبل از اينکه بخوام بيام بيرون صداي پاي کسي رو روي زمين شنيدم.
با شک در رو باز کردم .سرم رو انداخته بودم پايين و با دستمال دستم مشغول خشک کردن دستام بودم....
که تا سرم رو گرفتم بالا لبام به لباي کسي برخورد کرد.قلبم فرو ريخت.نگاهم رو از روي لباش سر دادم توي چشماش.نگام تو نگاه وحشي يه جفت چشم قهوه اي گره خورد....
*پايان*
romangram.com | @romangram_com