#دختر_فوتبالیست_پارت_344
من-همون که تو رتبه ي يک احمق ترين پسر دنيا رو تو دنيا کسب کردي بسه برام
شهاب-اي اي نداشتيم ها ميذارم و ميرم کرج ها
من-هميشه ميخواستي از حقيقت فرار کني
اينقدر تو سر و کله ي هم زديم که ظهر شد.بالاخره از خونه راه افتاديم و رفتيم کرج.وقتي وارد کوچمون شديم دلم ريخت.چقدر دلم براي اينجا تنگ شده بود.
مامان و بابا وقتي منو ديدين به گريه افتادن.حتي بابا.با همه ي اون اقتدارش و صلابتش اشکاش رو ديدم.
گرماي کانون خانواده باعث شد تا از اون دلتنگي بيام بيرون.
****
اخرين روزيه که ايرانم.فردا بر ميگردم.سال هم تحويل شد.امروز دارم ميرم خونه ي بهنوش.ميخوام از دلش در بيارم.بالاخره هرچي باشه نزديک ترين دوستمه.نسيم هم قرار شد بياد تا با هم بريم.
ماشين نسيم رو جلوي در تشخيص دادم.پس از من زودتر رسيده بود.بعد از اينکه زنگ زدم و در باز شد داخل حياط بزرگشون شدم.خيلي خونه ي شيکي داشتن.بهنوش با يه تي شرت ياسي رنگ با شلوار جين ابيش به سمتم اومد.لبخند گرمي که روي لباش بود باعث شد بفهمم که ديگه از دستم دلخور نيست.
وقتي بهم رسيديم قبل از هر حرفي بغلش کردم و بوسيدمش.
بهنوش-اي دختر خفه شدم
من-بهنوش ديگه ناراحت نيستي؟
بهنوش-نه بابا
romangram.com | @romangram_com