#دختر_فوتبالیست_پارت_332
فرهاد-خدافظ
گوشي رو پرت کردم رو تخت.اخه همين الان کدوم گوري رفتي تو دختر.يکم رو تخت نشستم و منتظر زنگ شدم.اما کم کم خسته شدم و دراز کشيدم.داشتم به کوهيار فکر ميکردم.چقدر دوست داشتم عکس العملش رو وقتي دفترخاطراتم رو ميخونده ببينم.اينقدر به اين موضوع فکر کردم که پلکام سنگين شد و ديگه هيچي نفهميدم.
ساعت 6 بعد از ظهر بود که از خواب بيدار شدم.واي خدا خيلي خوابيدم.اخه خيلي هم خسته بودم.هلک و هلک رفتم به سمت توالت و دست و صورتم رو شستم و رفتم تو اشپزخونه براي خودم چاي دم کردم.يه دونه شکلات از تو کابيت برداشتم و گاز زنان رفتم پاي تلوزيون نشستم.
تو حال و هواي خودم بودم که با ياداوري بهنوش مثل فنر که چه عرض کنم مثل شاه فنر از جام پريدم و رفتم سمت گوشيم.دوتا تماس شهيد شده ازش داشتم.خدا بيامرزشون بچه ها خوبي بودن.
سريع شمارش رو گرفتم.با دومين بوق خودش جواب داد.بخدا اگه ايندفعه جواب نميداد شهاب سيريش رو مينداختم به جونش.
بهنوش-به به سلام دبه ي ليته
من-زهر مار دبه ي ليته ....من تا اراده کنم خواستگارام صف ميکشن
بهنوش-تو راست ميگي....اصلا کور شود هر که نتوان ديد
من-تو هم بايد کور بشي...شوهر نديده جونم زنگ زدم ادامه ي اون قضيه ي کوهيار رو تعريف کني
بهنوش-اولا جواب ابلهان خاموشيست دومــــ.....
سريع پريدم تو حرفش و گفتم:جواب خران هم توگوشيست
بهنوش نچ نچي کرد و گفت:اينارم اونجا بهت ياد ميدن بي ادب؟
من-بهنوش جون فرهاد جونت بگو ديگه اون روز چي گفت؟
romangram.com | @romangram_com