#دختر_فوتبالیست_پارت_311


فرانک در ماشين رو باز کرد و با هم نشستيم.ذهنم درگير بود.چرا اينقدر پرخاشگر شده بودم؟چقدر اعصابم ضعيف شده بود....واي ديگه بايد به فکر رزرو يه تخت تو بيمارستان روانيا باشم !!

فرانک گفت يه باشگاه ديگه هم ميشناسه.اما به خوبي اينجا نيست اما بازم قابل تحمله.فرانک داشت دل داريم ميداد که اشکالي نداره....

اميدوارم قبولم کنن.....





فرانک گفت يه باشگاه ديگه هم ميشناسه.اما به خوبي اينجا نيست اما بازم قابل تحمله.فرانک داشت دل داريم ميداد که اشکالي نداره....

اميدوارم قبولم کنن.....

****

قرار شد فردا بعد از اينکه نتايج رو بهمون گفتن با فرانک بريم دور شهر يه دوري بزنيم....روز اولم که وارده يه دنياي ديگه ميشم....خب هنوز احساس غريبي ميکنم.

پريدم رو تختم.از تنهايي نميترسيدم.پس تنهايي زندگي کردن هم نميتونست مشکل باشه.بايد يه کتاب اشپزي هم بخرم.اشپزيم در حده منفي صفره !!

گوشيم رو برداشتم و زنگ زدم به خونمون....بايد يه اماري بهشون ميدادم.

بعد از چند بوق صداي شهاب پيچيد تو گوشم:جانم؟


romangram.com | @romangram_com