#دختر_فوتبالیست_پارت_269


اصلا اختلافات ما از کجا شروع شد؟اهان از جايي که بهم پيشنهاد داد.از همونجا فقط ميخواستم خوردش کنم.چرا رد کردم؟مگه من زانتيا نميخواستم؟اصلا مگه من با بچه ها شرط نذاشته بودم؟

سرم رو بردم زير بالشت.حوصله ي فکر و خيال رو نداشتم.

صبح قبل از اينکه بخوايم راه بيفتيم محبي به گوشيم زنگ زد.وقتي باهاش صحبت کردم بهم گفت که از رفتار ديشبش خيلي پشيمونه و اعتماد به نفسم و شجاعتم رو تحسين کرد.اخرشم گفت امروز ناهار بيايم همون رستوران.

اما من سريع ادرس يه رستوران ديگه رو بهش دادم.فکر کنم اگه ميرفتيم اونجا بايد از همين الان خودم رو پشت ميله هاي زندان تصور ميکردم

***

محبي بعد از کلي مقدمه چيني و تشکر از من و کلي حرفاي ديگه رفت سر اصل مطلب:

راستش دخترم موضوع درباره ي همون دوستم که گفتم مربي يه تيم مطرح تو اروپاس.....اون روز دوستم بازي تو رو ديد.به من گفت تو در عين اينکه خيلي سر به هوايي اما از استعداد خيلي خوبي برخورداري

وسط حرفاش که جدي هم به نظر ميرسيد با خودم گفتم:اون لحن لفظ قلمت تو حلقم

محبي-دوستم ازم خواست اگه تو راضي باشي و خانوادت هم موافقت کنن ميخواد تو رو عضو يه باشگاه اروپايي کنه و باهات کار کنه.چون ميگفت هنوز بدنت خام به نظر ميرسه

با تعجب به شهاب نگاه کردم.شهاب هم تعجب کرده بودم.منظورش چي بود؟

من-يعني ميخوان من برم اونور اب؟

محبي لبخندي زد و گفت:البته تو باشگاه فوتبال مخصوص دخترا باهات کار ميکنن


romangram.com | @romangram_com