#دختر_فوتبالیست_پارت_218
کوهيار تند تند داشت حرف ميزد اما داور توجهي به حرفاش نکرد و دور شد.کوهيار نگاه نگراني به من انداخت بعدشم يه پوزخند زد....معني پوزخندش رو خوب درک کردم.....يعني تو بدونه من نميتوني بازي کني.
همه ي بچه ها دمغ از بيرون رفتن کوهيار پراکنده شدن.منم به رفتن کوهيار زل زده بودم و به اين فکر ميکردم که چطوري بازي رو ادامه بدم.راستش تمام دلخوشيم به اون بود.چون هوام رو داشت.بچه ها ي ديگه هم مطمئنا هوام رو داشتن.اما نگاه هاي کوهيار وسط بازي هدايتم ميکردن که چکاري انجام بدم.
فکر کنم ده دقيقه ي اخر بازي بود.خيلي خسته شده بودم.ديگه جوني تو پاهام نمونده بود.بيشتر بچه ها هم همينجوري بودن.اما مطمئنا من به خاطر دختر بودنم توان کمتري داشتم نسبت به اونا.
توپ دست يکي از بچه ها که اسمشم کامران بود افتاده بود.کامران دنبال يکي ميگشت که بهش پاس بده.چون کم کم داشت گير ميفتاد.خودم رو بهش رسوندم.کامران وقتي متوجه من شد توپ رو بهم پاس داد.
بسم الله گويان توپ رو به سمته دروازه ي حريف هدايت ميکردم.تعداد حريفايي که داشتن دورم رو احاطه ميکردن هر لحظه داشت بيشتر ميشد.اما من سرسختانه داشتم جلو ميرفتم.
چشمم به سعيد افتاد.بازي خيلي خوبي داشت.ميشد بهش اعتماد کرد.توپ رو گوشه زمين بردم.حالا ديگه بيشتر بازي کناي حريف دور من بودن.جلوي دروازه نسبتا خالي بود.سعيد روبروي دروازه ايستاده بود.
تمرکز کردم.بايد اين کار رو انجام ميدادم.اين فرصت خيلي خوبي بود.ايستادنم رو جوري تنظيم کردم که بتونم از کنار دو نفر که روبروم بودن توپ رو شوت کنم.
چشماي درشتتون روز بد نبينه يهو چشم افتاد به دوتا مارمولک.بله مارمولک.خاک تو سرا يه جوريم نشسته بودن که من از همين زاويه چشم تو چشمشون ميشدم.نسيم و بهنوش منظورمه.اعصابم رو خورد کرده بودن.وقتي متوجه شدن نگاهم به سمتشونه.از جاشون بلند شدن و شروع کردن و دست و سوت زدن.اينقدر جلف بازي در اوردن که پسراي اطرافشون زل زده بودن بهشون.خب مغر فندقيا اون کارا رو نکنين من بازم ميبينمتون.همچين تو جاشون داشتن له له ميزدن که انگاري مسي رو ديدن.البته سريع نگاهم رو از اون دوتا پت و مت گرفتم و به توپ نگا کردم.يهو تو ذهنم يه زانتيا ي سفيد نقش بست.اگه مخ اين کوهيار رو ميزدم صاحبش ميشدم.هــــي خــــدا.....
تويه حرکت غافلگير کننده توپ رو شوت کردم.همه تو بهت مونده بودن.اخه نزديک 5-6 نفر اطرافم رو گرفته بودن.شوتم رو شانسي کرده بودم.اما همين شانسي باعث شد توپ دقيقا روبروي سعيد قرار بگيره.سعيد هم سريع توپ رو به سمت دروازه شوت کرد و دروازه بان که غافلگير شده بود نتونست توپ رو محار کنه براي همين گـل شد.
همه ي تماشاچيا از جاشون بلند شدن و دست و سوت زدن.سعيد با اخرين سرعت به سمتم اومد.
يا خدا داره کجا مياد.از ترسم شروع کردم به دوييدن.سعيد هم همينجور داشت به سمتم ميومد.يهو يه گروه ديگه از بازيکناي خودمون هم از جلو به سمتم اومدن.در جا واستادم.اخه اين کارا چيه اينا چرا اينجوري ميکنن.دوگروه بچه هامون داشتن به سمتم ميدوييدن و تا بهم رسيدن نشستم سر جام.نشستن من همانا و برخورد کله هاشون با هم همانا.شروع کردم به خنديدن.همه سراشون رو گرفته بودن و اه و ناله ميکردن ام اتا چششون به من خورد پريدن رو و بغلم کردن.از اون زير که خلاص شدم يکي از پشت پريد روم و باعث شد بيفتم زمين.محبي بود که اويزونم شده بود.
کوهيار هم اومد نزديکم و با يه پوزخند نگاهم کرد.منم يه پوزخند بهش زدم.بلند بهش گفتم:ديدي بدون تو هم تونستم گل بزنم.
کوهيار پوزخندش تبديل به يه لبخند شد و با سر حرفم رو تاييد کرد.وقتي همه رفتن دوباره بازي شروع شد.حريف ديگه نتونست گل بزنه.تقريبا روحيشون رو باخته بودن.منم مسرور از اين پاس دادنم همش به اينور و انور ميرفتم.بازي که تموم شد دوباره همه اومدن بغلم کردن.
romangram.com | @romangram_com