#دختر_فوتبالیست_پارت_171


کش و قوسي به بدنم دادم از پنجره به بيرون خيره شدم.

از جام بلند شدم.يه هفته از اون عروسي ميگذره.لباسام رو تنم کردم و رفتم که برم سر تمرين.تو راه رو با کوهيار برخورد کردم.خيلي اشفته بود.

يقش رو گرفتم و کشيدمش سمته خودم.

من-باز چه مرگته

کوهيار-ولم کن حوصله ندارم

من-بگو ببينم

کوهيار اروم گفت:شب بيا ساختمون پشت خوابگاه.1 اونجا باش

واي خدا حتما باز هواي عاشقي به سرش زده.وگرنه ادم نرمال که يهو موجي نميشه.

ساعت1 پاورچين پاورچين خودم رو رسوندم به ساختمون پشت خوابگاه.کوهيار رو تو همون نور مهتاب پيدا کردم.پيشش نشستم و زدم به بازوش.

من-چطوري رفيق

کوهيار-حوصله داري برات بگم؟

من-فقط داستان عاشقانه نباشه که تهش به لب تو لب کنار دريا تو غروب خورشيد ختم شه.


romangram.com | @romangram_com