#دختر_فوتبالیست_پارت_155
دستم رو به سمته لباس مشکي که دکلته بود و دامن خيلي بلندي داشت گرفتم.سنگ هايي که روي بالا تنش کار شده بود باعث شده بود لباس با تمام قدرتش بدرخشه....(به به ادبيات)
بهنوش-اگه باز رفتيم پوشيديش گفتي خانم اين نخه اينجا چيه....اقا اين پارچه اضافس من ميدونم با تو
من-باشه باشه هيچي نميگم بيا بريم ديگه
*******
زير دسته زنه داشتم تلف ميشدم.ديگه صبرم تموم شده بود.زل زدم به صورت 23 سالش.اينقدر ارايش کرده بود که داشت توش گم مشيد.همسن من بود.ميشناختمش.خيلي وقته اينجا کار ميکنه.اصلا خوشگل نبود.خيلي هم از من بدش ميومد
دختره-ميشه به من زل نزني دارم کلافه ميشم
من-حالا نکه خيلي دافي دوس دارم ساعتها بهت نگاه کنم.مخصوصا وقتي اون لبخند ژکوند رو ميزني خواستني تر ميشي
دختره-مشکلت با من چيه
من-کارت رو بکن حوصله ندارم
دختره با حرص صورتم رو بند انداخت.ديگه کم کم داشتم احساس ميکردم پوستم داره کنده ميشه
من-....ااااااخ.....
دختره با عصبانيت دست از کارش کشيد
romangram.com | @romangram_com