#دختر_بوکسور_پارت_292
آرتا _ آخ حسودی ..نداشتیما ..اون زمانی یکی از بچه های اداره بود .در مورد شروین داشتم بهش میگفتم تا گزارش بنویسه ..دیگه چی
؟
کمی فکر کردم
_آهان اون روز که تو اتاقت داشتی با گوشی حرف میزدی و هی قربون صدقه میرفتی ..
یکی با انگشتش زد رو دماغم
آرتا _ من تا حالا قربون صدقه ی هیچکی نرفتم جز مامانم و خودت ..اون روزم مامانم بود
خندیدم و چسپیدم بهش آروم آروم دکمه هاشو باز کردم اونم دستش رفت سمت زیپ لباس و بازش کرد با افتادن لباسم اونم بلوزشو
کند و منو پرت کرد رو تخت
دم گوشم زمزمه کرد
آرتا _ با اینکه ازت بزرگترم خیلی ولی دنیا رو به پات میریزم عزیزم ..کاری میکنم که خم به ابرو نیاری ..
دستم رفت لای موهاش و اونم شروع کرد به ب*و*سیدن من از سر تا پام ....
اونشب پا به دنیای جدیدی گذاشتم دنیایی که مربوط میشد به خودم و همسرم ..یه دنیای زیبا ..با کمال میل زندگیه دختریمو تقدیم به
کسی کردم که تو تک تک لحظه هام میپرستیدمش و عاشقش بودم ..
من دختر بوکسور کسی که تا حالا عاشق نشده بود الان دارم با تک تک وجودم این عس شیرین و لمس میکنم و همه ی اینارو مدیون
romangram.com | @romangram_com