#دختر_بوکسور_پارت_253

دیگه داشتیم خیره خیره به هم نگاه میکردیم ..

من رو تخت بودم و آرتا هم روم ..یه وضعیتی بود که نگو و نپرس ..

با چشاش داشت کل صورتم و آنالیز میکرد .الان اگه هر کَسِ دیگه ای بود صد در صد میزدم فک و پوزشو خورد و خاکشیر میکردم ولی این

فرق میکرد ..اینی که الان داشت اینطوری با دقت نگام میکرد عشقم بود و منم از اینکه اینطوری بهم نگاه کنه غرق لذت

بعد از اینکه خوب صورتمو دید زد چشاش قفل شد تو چشام ولی خیلی طول نکشید که آروم آروم کشیده شد سمت پائین..یه چند لحظه

مکث کرد و دوباره نگاش و انداخت تو چشام ..

انگار میخواست ازم اجازه بگیره ..با نگاهم بهش فهموندم که راضیم ..فکر کنم فهمید چون دوباره نگاش رفت رو لبام و کم کم فاصله ی

بینمون کمتر و کمتر میشد دیگه مطمئن بودم که منو میب*و*سه

چشامو بستم و منتظر شدم تا با ب*و*سه اش کل وجودمو به آتیش بکشه ولی در کمال تعجب یه ب*و*سه زد کنار لبم و سریع از رو تخت بلند

شد ..

همینطور که داشت میرفت از اتاق بیرون صداشو شنیدم که پیدا بود کلافس .

آرتا _ لباساتو بپوش بیا پائین تا تمرین کنیم ..منتظرم ..

بعد رفت ..

منم همونطور خشک شده بودم ..چی شد ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ دلیل این کارش چی میتونست باشه ؟ چرا داره با احساسم بازی میکنه


romangram.com | @romangram_com