#دختر_بوکسور_پارت_203

_ فارسی را پاس بدار خدا سعدی

اوففف چقدر ور زد این .خب مثل اینکه لباس احتیاجم ..واییییی کادو هم باید بخرم ..خاک تو سر این سینا بکنن آخه این چه وقت تولد بود خجالت نمیکشه خرس گنده برا من تولد گرفته .اه اه ..

یه نگاه به ساعت انداختم که 5 و نیم عصر بود فاز از کلم پرید ..اوفف بهتره هر چی زودتر حاظر شم برم خرید ..وای و خریییییید

سریع به سمت کمدم جهیدم و یه شلوار جین لوله آبی پرنگ به همراه یه مانتو قرمز جیغ و یه شال همرنگ شلوارم برداشتم پوشیدم ..

رفتم جلو آینه خب زیاد از آرایش خوشم نمیاد ولی یه زره لازمه پس به یه کمی مداد و خط چشم و یه رژ مایع بسنده کردم ..موهامم

نصفشو یه ور ریختم تو صورتم و نصف دیگشو از پشت محکم بستم ..شالمو سریع انداختم رو سرمو کفشای پاشنه 10 سانتی قرمزمو

برداشتم

بعد از اینکه از همه چی مطمئن شدم کیف و گوشی و سوئیچ رو برداشتم و پیش به سوی خریددددد ..

از پله ها که پائین رفتم به خاطر تلق تلوقی که کفشم راه انداخته بود سر آرتا که نشسته بود رو مبل رو به روی تی وی چرخید سمتم و دستش رو هوا خشک موند .داشت کانال عوض میکرد

منم که کرم دارم .وقتی دیدم خشکش زده با ناز بشتری از پله ها پائین رفتم و به سمتش حرکت کردم ..رو به روش که رسیدم متوجه شدم که آقا از بس هول بوده بدون بلیز اومده پائین

خندم گرفته بود ریز ریز شروع کردم به خندیدن که با صدای خنده ی من به خودش اومد و سریع اخماشو جمع کرد .وا این چرا همچین میکنه ..

با صدای سردش متعجب شدم ..این چش شده درست عین اولین بار که همو دیده بودیم برخورد میکرد نه نگام میکرد و نه اخماشو باز میکرد فقط با لحن سردی داشت صحبت میکرد منم ماتم برده بود

آرتا _ کجا با این وضع ؟

_ بیرون اتفاقی افتاده


romangram.com | @romangram_com