#دختر_بوکسور_پارت_198

............................................... ..

یهو با صدای در سه متر از جامون پریدیم هر دو هل شده بودیم ..و نمیدونستیم که چیکار کنیم ..بلاخره اون زودتر از من به خودش اومد ..

سریع ازم جدا شد و بعد از مدتی که خونسردیشو به دست آورد از سر جاش بلند شد و به سمت در رفت ..

منم که هنوز تو شک اون صدا بودم همونطور سیخ سر جام نشسته بودم ..

منم که هنوز تو شک اون صدا بودم همونطور سیخ سر جام نشسته بودم ....

آرتا هم بعد اینکه خونسردیه خودشو کامل به دست آورد به سمت در رفت و در باز کرد و خودش سریع رفت بیرون پشت سرش هم درو بست ..

وا این دیوونه چرا همچین میکنه انگار نه انگار که یه دختر خوشکل اینجا نشسته ..بیتربیت ..اه اه اه بدم اومد ..

ولی دروغم تا این حد ..خودم میدونم که خیلیم دوسش دارم و این حرفا همش چرته ..

صدای حاجیه جون از بیرون میومد ..

حاجیه جون _ پسرم این دختر رو ندیدی ؟ نگرانشم

آرتا _ نه حاجیه خانم ..چطور مگه

از همین پشت در میتونستم ببینم که با اون دستای تپلش چطور آروم میزنه به صورتش یه لبخند اومد رو لبم .خب چیه زنه خوبیه و منم دوسش دارم

حاجیه _ خدا مرگم بده ..کل ویلا رو دنبالش گشتم نبود ..

آرتا _ خب لابد بیرونه ..


romangram.com | @romangram_com