#دختر_بوکسور_پارت_131
بله چشام بسته بود و یه دستم رو قلبم تند تند نفس میکشیدم ..خدایا خودت منو کمکم کن .. من از همون اولم میدونستم که آدم مهمی هستم و خیلیا میخوان منو بدزدن ولی فکر نمیکردم اینطوری بیان
حد اقل یه وقتی میومدن که قبض روح نشم ..اولش صدای کلید برق اومد من خاک برسر که روشنش نکردم واسه اینکه یادم رفت بله یه همچین آدم باهوشی هستم من
همینطور داشتم با خودم فکر میکردم و صلوات میفرستادم که اگه قراره منو بدزدن حداقل جوری بدزدن که اذیت نشم ..کل فسفر سزوندنم 5 ثانیه هم نشد که با صدای این وحشیه آمازونیه زشتِ بیریخت یکی از چشمامو باز کردم
آرتا _ نترس ...نترس .. منم ..
هر دو دستشو به حالت تسلیم برده بود بالا و میگفت که نترس
خیالم که راحت شد اون یکی چشمم باز کردم و یه نفس راحت کشیدم .. اوفففففففف بخیر گذشتا ..ولی کاشکی دزد بود بعد میومد منو میدزدید بعد یهو این زشته بیریخته سر میرسید و میزد نفلشون میکرد ..بعدشم یه دل نه صد دل عاشقش میشدم .. وو ازدواج و بچه و بله دیگه ولی گفته باشما دخترمو زودتر از پسرم شووور میدم ..
داشتم واسه خودم زر زر میکردم که دوباره با صداش پرید وسط افکارم
یه دستشو داشت جلو صورتم تکون میداد
آرتا _ کجایی ؟ آهای خانم ؟
_ هااا ..چیه ؟
آرتا _ هیچی ..میشه بپرسم ساعت سه نصفه شب اینجا چیکار میکردی ؟
_ باید توضیح بدم ؟ خب گشنم بود اومدم یچی کوفت کنم
آرتا _ نمیتونستی لامپو روشن کنی ؟ که من فکر نکنم دزد اومده ؟
_ خب راستش چیزه ... اممم .. یادم رفت
romangram.com | @romangram_com