#دختر_بوکسور_پارت_108
نکنه ببره تو بیابون ولم کنه تا از گشنگی و تشنگی بمیرم ..وای خدا حالا من چیکار کنم ..با ترس زبونمو به کار انداختم
_ تو .. تو کجا داری میری ؟
آرتا _ بشین میفهمی
_ گفتم کجا داری میری ؟
آرتا _ چیه بچه ترسیدی ؟ نترس من کاری به کار بچه ها ندارم
با این حرفش یه کمی ترسم کمتر شد ولی بازم یه دلشوره ای تو دلم بود و نمیتونستم جلوشو بگیرم . خلاصه بعد از نیم ساعت رانندگی
جلوی یه رستوران نگه داشت و خودش زودتر از من از ماشین پیاده شد . فکر کردم میخواد در و واسه من باز کنه ولی با کمال تعجب به
سمت رستوران رفت
منم از ماشین پیاده شدم و بدو بدو رفتم دنبالش .. وارد رستوران که شدیم متوجه نگاه های پسرا رو خودم و دخترا هم رو این بشر شدم
نمیدونم چرا حرسم گرفت ؟ ولی هر چی بود دست خودم نبود خودمو بهش رسوندم و کنارش شروع کردم به راه رفتن
فضای رستوران کاملا مدرن و شیک بود و البته آروم به سمت پله ها رفت و بعد هم طبقه ی بالا که مجزا بود و یه دکور محشر داشت ..
ناخودآگاه لبخند نشست رو لبام داشتم از پله ها بالا میرفتم که یهو خودم به یکی ..وااوووو چه بوی خوبی .. ولی صبر کن ببینم این که
بوی این بشر سریع یه پله پائین اومدم که برگشت سمتم زیر لب یه چی گفت که من شنیدنشو مدیون گوشای مبارک هستم
آرتا _ پووفف این دیگه اینجا چی میخواد ؟
romangram.com | @romangram_com