#دو_نقطه_متقابل_پارت_161

به سمت اتاقمون رفتم . یاد خاطرات شب عروسیم افتادم ... وارد اتاق که شدم لبخند روی لبم خشک شد ... عکس
های عروسیمون روی دیوار نبود ... چرا انتظار داشتم که هنوز هم باشه ...؟! ... یا چرا امید این عکس ها رو برداشته بود
...
نگاهم به تخت افتاد که ملحفه ی روش بهم ریخته بود . الهی که نمیری امید ؛ هنوز یاد نگرفتی تختو خودت جمع کنی
...؟!
نگاهم به گوشه ی اتاق افتاد که تابلو ها رو دیدم . نزدیکشون شدم . برگردوندمشون که دیدم عکس های عروسیمونه !
نمی دونم حالا گریه کنم یا بخندم .... به این سرنوشت لعنتی بخندم یا گریه کنم !!!!؟؟؟
خودمو روی تخت پرت کردم ... هنوز بوی عطر تنشو می داد . چرا برای نگه داشتن زندگیم تلاشی نکردم !؟ چرا به این
راحتی از دست رفت ....
نمی دونم چقدر گریه کردم اما چشمام داشت گرم می شد که کلیدی در قفل خونه چرخید . انقدر گیج خواب بودم که
فقط با صداش چشمام باز شد اما نتونستم تکونی بخورم ... اخه کی کلید خونمونو داشت ؟! ... حتما اشتباه شنیدم ...
دوباره افتادم که با تقه ای که به در خورد از جام پریدم . کی می تونه باشه ؟! در آروم باز شد ... هنوز از فرط تعجبم
روی تخت پهن بودم ...
با دیدن کسی که انتظارشو نداشتم روی تخت صاف نشستم .
امید این جا چی کار می کرد ؟! ... مگه نرفته بود !؟
آروم به سمتم اومد و روبه روم روی تخت نشست ... زیر لب بدون این که حالت صورتش تغییر کنه گفت :
_فکر نمی کردم برگردی !
همین ؟! ... انقدر امروز عذابم داد همین ؟! ...
امروز اونقدر اذیت شده بودم که دستم ناخودآگار بالا رفت و روی گونه چپ امید فرو اومد !!!
هردومون با شک به هم نگاه کردیم ... چرا این کار رو کردم ؟! ... خیلی عذاب کشیده بودم لعنتی !
با دست چپش آروم گونه اشو مالید و فکشو جابه جا کرد و به من خیره شد ...
این همه می خواستم برگرده ، حالا که برگشته میزنمش !!؟؟ ... حتما دردش گرفته !

romangram.com | @romangram_com