#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_185

لبامو مهمون لبخندی کردم و از اتاق خارج شدم.

روژان مدرسه داشت وگرنه اونم با خودمون میبردیم. عیبی نداره خودمون میریم ولی این همه گشتن به ماشین نیاز داره........ کاش یه ماشین داشتیم. دلم نمیاد پولو پس اندازمونو بدم به ماشین.......... اینا پشتوانمونن باید بمونه. بیخیال فکر کردن به خریدن ماشین شدم خب میتونم از بابام بگیرم. از پله ها پایین رفتم تا قبل از رفتن مامان بابام ازشون خواهش کنم ماشینو به من بدن........ کمی خجالت میکشیدم ولی بالاخره گفتم و بابام با جونو دل سویچ ماشینو در اختیارم گذاشت و گفت که امروز اونا با اژانس میرن. هرچی اصرار کردم که اژانس نه......... قبول نکرد و اخرشم حرفشو به کرسی نشوند.

از پله ها بالا رفتمو به اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم.

پالتو چرم مشکیمو که قسمت یقه ش خز داشت پوشیدم. عجیب به چشمام میومد.

شلوار لی ابی نفتیمو پوشیدم ومقنعه هم سرم کردم.

هوا سرده جرئت ندارم زیاد راحت بپوشم. اونم سرمای سقز............ سال شصتو یک سقز رکورد زد و سرد ترین نقطه زمین شده بود. اینو معلم تاریخ سال سوم دبیرستانم گفت البته روزنامه اون سالم اورد کلاس و متنشو بهمون نشون داد. من جزو اون دسته از ادمام که باید همه حرفارو بهم ثابت کنن وگرنه باور نمیکنم حتی اگه قابل اعتماد ترین فرد زندگیم اون حرفو بزنه.

یکم ارایش کردم............. همه وجودم از بیرون رفتن با ارتام به وجد اومده بود. حس خوشی داشتم.

-من اماده م.

-منم الان اماده میشم.

اومد کنار ایینه واستاد و به ارایش کردنم نگاه کرد.

-میخوای واسه توم کرم بزنم.

اخم کرد.

-نخیر من مردم.

اروم خندیدم.

-مرد من.

از خونه زدیم بیرونو سوار ماشین شدیم.

-وای مامی دلم واسه ماشین تنگ شده بود.

ماشین خودمون بعد از تصادف داغون شده بود نمیشد درستش کرد.

یعنی اون موقع هم لال مونی گرفته بودم هم تو شک بودم وگرنه لاشه شو میفروختم و با پولش اینجا یه چیزی میخریدم.

یه رنو میشد دیگه......... نمیشد...........؟

بعد از چند دقیقه دور دور تو شهر گفتم.

-کجا بریم مامان؟

شونشو بالا انداخت

-نمیدونم

قبل از خروجمون از خونه توپ والیبال قدیمیمو برداشتم......... چقدر دلم برای دوستام تنگ شده.

به سمت پارک روندم چون صبح بود و البته هنوز زود بود تو پارک فقط افرادی که برای ورزش صبحگاهی اومده بودن حضور داشتن واسه همین وسایل بازی بچه ها خالی بود و ارتام میتونست راحت بازی کنه.

خیلی خوب میتونم درک کنم که لذت تموم بازی ها به رقابت و بدو بدو واسه گرفتن نوبته شه و خود وسایل بازی ها بدون بچه های زیاد که با هم مسابقه میدن زیاد کیف نمیده واسه همین ارتام خیلی زود ازشون خسته شد و اومد کنارم نشست.


romangram.com | @romangram_com