#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_155
هنوزم منتظرم بیاد خونه و بگه که یه بازی بوده بگه فقط برای سرگرمی اینکارو کرده و من بزنمش و گریه کنم. یه دل سیر گریه کنم....
دلم واسه گریه تنگ شده.....
چه نعمت بزرگیو داشتم و ازش بی خبر بودم.
به خونم برگشتم........ خونه منو وحیدم. ارتام تو خونه منتظرم بود. لمس بودم.......
پرید بغلمو ابراز دلتنگی کرد شونه مو بوسید گونمو بوسید و موهامو بو کشید.
یعنی انقدر از دوریم اذیت شده.......؟ رو زمین که گذاشتمش سروه جون به سمتش رفتو بغلش کردو گریه سر داد.
بچه م از همه جا بی خبر بودو از این عکس العمل سروه خانوم ترسید. تموم بدنم ناخوداگاه برای حمایت از بچه م شروع به کار کرد.
شونشو به سمتم برگردوندم خیلی سریع ارتامو از بغلش دراوردمو بغلش کردم.
بهش چشم غره رفتم و به سمت اتاق خوابش رفتم و درو بستم.
میدونستم ناراحت میشه دلخور میشه ولی باید درک کنه که بچه من فقط چهار سالشه.
این عکس العمل بعد از سه روز دوری از مادرو پدرش درست نیست.
ارتامو رو تخت خوابوندمو خودمم کنارش دراز کشیدم.
-مامی بابا کجاست؟
چیزی واسه گفتن نداشتم.......... میدونستم باید بدونه اون حق داره بدونه......... نباید بهش بگم رفته و برمیگرده چون انتظار واقعا سخته. یه چیزی تو مایه های کشتن اروم اروم باور و اعتماده.
موهاشو ناز کردمو سعی کردم بخوابونمش. خیلی زود خوابش برد که نشون میداد این چند روزو بدون من خوب نخوابیده.
فردا اون روز برگشتیم ایران.
ارتامم اولین بارش بود که ایران میومد. با سوال های زیادش همه رو کلافه کرده بود.
سه روز سوگواری رو تو مسجد به سر بردیم. ادمای زیادی برای فاتحه خوندن اومدن. من با سروه جون بالا جمعیت نشسته بودیمو هرکسی که وارد مسجد میشد مستقیما میومد سمت ما.
صورت سروه جون خونینو مالین شده بود........... همه صورتشو با ناخناش خط خطی کرده بود. من اما مثل مونگلا به جمعیت نگاه میکردم. ارتام از بغلم بیرون نمیومد.
یه لحظه به مرگ ارتام فکر کردم حتی فکرشم وحشتناک بود. بیچاره سروه جون حتما خیلی براش سخته.
میشنیدم حرف مردمو که میگفتن زنش شکه شده نه حرف میزنه نه گریه میکنه بیچاره.......... کاش گریه کنه اینجوری خیلی بدتره.
به حرفشون اعتقاد داشتم ولی هرچقدر زور میزدم اشکم نمیومد.
همه فامیلای دورو نزدیکمو تو این چند روز دیدم. امیدم اومد و من تونستم بعد از سالها اون یکی برادر شوهرمم ببینم. حسابی اروپایی شده. دوستای قدیمیم اومدن و من دیدم که همشون سروسامون گرفتن. بهم تسلیت کردن و برام صبر ارزو کردن. از ارزوشون ممنون بودم. حتی افشینم اومد. عروسی کرده بود ولی با دیدن زنش به عدالت خدا ایمان اوردم. زنش جزو اون دسته از خانوما بود که واقعا بلد بود با یکی مثل افشین چه طوری رفتار کنه.
خداوند جای حق نشسته و عدالتو حتما رعایت میکنه فقط کافیه بهش ایمان و اعتقاد داشته باشیم.
چقدر همه عوض شده بودن. تو بدو ورود به مسجد وقتی ارتام با دیدن مناره های زیبا مسجد ازم پرسید اینجا کجاست از خجالت و پشیمونی اب شدم.
از اینکه چرا پسر من که پدرو مادرش به اصطلاح مسلمونن نباید بدونه مسجد چیه و چه جاییه؟
ولی وقتی مردمو میدیدم که با چه لباس هایی وارد مسجد میشدن واسه همهمون تاسف خوردم. واسه مادری که به بچه ش یاد نداده دینش چیه و چه خصوصیاتی داره و واسه مردمی که فقط اسم مسلمونو یدک میکشن.
romangram.com | @romangram_com