#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_154

حس میکردم تمو دنیا رو سرم خراب شده.حس میکردم چیزی نیست تا بهش تکیه بدم.

ترس از دست دادن وحید مثل خوره به جونم افتاده بود. لمس شده بودم همونجا رو زمین افتاده بودم که با شنیدن صدای ایفون خونه به خودم اومدم.

دستمو به دیوار گرفتم و به سمت در رفتم.

بدون اینکه از چشمیه در نگاه کنم که کی پشت دره درو باز کردم.

با باز شدن در دنیل و خانومش سوزانو دیدم.

انگار تابلو بود رو به موتم چون زود زیر بغلمو گرفتنو بیرون بردنم.

انگار تماس دنیلو قطع نکرده بودمو اونم نگران شده بود و اومده بود بهم سر بزنه. از اونجایی که با اعتقادات ما اشنا بودن با خانومش اومده بود.

لمسه لمس بودم. تقصیر خودمه نهار نخوردم شامم منتظر وحید موندم واسه همین فشارم اینجوری افتاده و دارم پس میفتم.

مثل اینکه اونی که باهاش حرف زدم از اون عاقلا یا دوره دیده ها و باتجربه هاست چون ادرس بیمارستانو به گوشیم مسیج کرده بود.

اطلاعی از وضعیت وحید نداشتم شاید فقط یه تصادف ساده باشه ولی نمیدونم چرا اینجوری بیحالم .

از این وضعیتم میترسم وقتی اینجوری میشم اتفاق جالبی نمیفته.

چیزی نگذشت که بهم خبر دادن وحیدم از پیشم رفت. باورم نمیشد این سهم من از این دنیا باشه.

یعنی یه زندگی اروم و خوشبختی به من حروم بود؟

حتی یه قطره اشکم نریختم.... هنوز تو بهتم واقعا اشکم نمیاد. از این وضعیتم عصبیم ولی دست خودم نیست

دنیل و سوزان این مدت مرتبا همراهم بودن و کمکم کردن. من که کلا مثل یه تکه گوشت رو اون صندلی جلو در اتاق عمل افتادمو تکون نخوردم.

سوزان به خانوادم خبر داد و دنیلم کارهای بیمارستانو کرد.

این مدتم ارتام و لوسی خونه همسایه دنیل و سوزان بودن.

وضعیتم داغونتر از اون بود که به برگردوندن ارتام فکر کنم فعلا اونجا بمونه به نفعشه.

وقتی خانوادم و خانواده وحید اومدن از دور صدای شیون و زاری شون میومد.

سروه خانوم محکم بغلم کردو گریه سر داد من اما فقط نقش بیننده رو داشتم. حتی یه قطره اشکم واسه ریختن نداشتم. هنوز نتونستم مرگ عزیزمو باور کنم.

نگاه اقای شبستری پر از دردو نگرانی بود. حتی نگاه سروه خانومم وقتی ازم جدا شدو منو گیج و منگ دید پر از نگرانی شد.

مامانم بغلم کرد بابام، نوید ولی تغییری تو حال من ایجاد نشد.

من که این مدت کلا یه کلمه حرف از دهنم خارج نشده بود اقای شبستری نوید و بابام کارهای بیمارستانو تموم کردنو جنازه وحیدو گرفتن و درخواست دادن تا برش گردونیم ایران. میخواستن اونجا دفنش کنن.

تو دلم از تصمیمشون حمایت کردم.

نوید سراغ ارتامو گرفت دنیل بهش گفت که خونه همسایه شونه و برادر شوهرم رفت که بچه مو پس بگیره.

بیچاره ارتامم چقد تا الان ترسیده باشه از اینکه دنبالش نرفتیم.

چقدر سخته انتظار........ هنوزم تو پس کوچه دلم منتظرم وحید بیاد......... هنوز با واقعیت امر کنار نیومدم.


romangram.com | @romangram_com