#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_151
حالا دیگه ارتامم با من میخندید.
اونشب انقدر خندیده بودم که از اونجایی که خیلی دیر خوابم میبره تا ساعت ها تو رخت و خوابم لبخند رو لبم بود.
-اسرا؟
-جانم؟
-خوشتم گرک { دوست دارم}
-منیش خوشتم گرک
-ولی من بیشتر
-باشه تو بیشتر.
تو موهام نفس کشید.
-میدونی هنوزم از حضورت کنارم به وجد میام
این حرفا برای یه زن عین زندگیه. زن ها فقط از عادی شدن میترسن.
با اخم گفتم
-میخوای نیای؟
رو چشامو بوسید.جوابمو نداد و حرف خودشو زد.
-میگم ارتام به اندازه کافی بزرگ شده
-خب
-امم......امم...... خب میگم بهتره فاصله سنی بچه هامون زیاد نباشه.
منظورشو فهمیدم.
-یکی کافی نیست؟
-نه دیگه این پسره برای خودت یه دختر خوشکلم برای من.
خندیدم.
-نمیترسی مخ دخترتم بزنم؟
-تو مخ منم زدی..... ولی میگن دخترا بابایین من خواهر نداشتم نمیدونم ولی تورو میدیدم دائما تو بغل بابات بودی.
-دخترتو بدم بعدش منو ول میکنی؟
منو به خودش فشار داد.
-نه دیوونه تو همه وجودمی. اون دخترو هم دوست دارم چون از وجود توه.
-باشه بعدا درموردش حرف میزنیم.
romangram.com | @romangram_com