#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_118
روژان گفت
-اجی منم بیام؟
اگه میگفتم نه خیلی تابلو بود گفتم.
-بیا عزیز جون.
زود رفت پالتو قرمزشو تنش کردو شالو کلاه سفیدشو انداخت و زودتر از من از خونه زد بیرون.
با هم رفتیم سمت سوپرمارکت و خریدمونو کردیم.
یکم قبلتر پندار بهم تک زد یعنی برم پیشش.
-روژان؟
-بله؟
-من الان برمیگردم.
-نه منم میام.
-عزیزم تو بمون الان برمیگردم خب.
دست به سینه اخم کرد و گفت
-منم میام.
ای خدا چقد زبون نفهمه. خوب اخه نمیشه تورو ببرم بابا چرا نمیفهمی.
نمیشد نبرمش وگرنه شب برای بابام میگفت. به سمت مکانی که با پندار قرار گذاشتم رفتم.
تو راه بهش اس دادم که خواهرمم همرامه.
باشه ای جواب داد
-اسرا چرا از این ور میریم.
-یکم هوا بخوریم بد نیست.
چیزی نگفت و همرام اومد.
دستش تو دستم بود و کنارم قدم بر میداشت.
بعضی وقتا عقب میموند پاهای کوچولوشو تند تر تکون میداد تا بتونه بهم برسه. منم بخاطر اون اروم تر میرفتم.
پندارو از دور دیدم که یه پلیور کرم تنش بود با شلوار لی ابی نفتی. به در قسمت شاگرد تکیه داده بود و به مردم نگاه میکرد.
امروز چقدر خوشکل شده.
منو که دید نگاهشو پایین اورد و به روژان نگاه کرد. خندیدو چشاشو ریز کرد.
از کنارش که رد میشدم نایلون تو دستمو که خوراکی توش بودو عمدا ول کردم تا بیفته زمین.
romangram.com | @romangram_com