#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_109
جواب ندادمو به کارم سرعت دادم.
یه پیاز پاک کردمو یه تکه کوچیک ازش گذاشتم تو جیب پالتوم بعدم از خونه زدم بیرون ساعت حدودایه نه بود که سوار ماشین پندار شدم.
انقدی که من سوار ماشین این شدم سوار ماشین بابام نشدم.والله
-سلام
-سلام
خدایی یکی نمیدید مارو فکر میکرد دوتا مرد هفتاد هشتاد ساله دارن باهم حرف میزنن با این نوت صدامون.
-خوبی؟
خودمو ناراحت کردمو سرمو براش تکون دادم.
دیگه تا مقصد چیزی نگفت. خیلی منتظر اینجا بودم واقعا جایه باحالو جالبیه. کلی به ادم انرژی مثبت میده.
انقد تو وجودم حس تنفر هست که ناخوداگاه از پندارم بدم میاد.
ماشین واستاد و ازش پیاده شد. من اما موندم تو ماشین.
ماشینو دور زد و اومد درو برام باز کرد ولی خودش جلو در واستاد
-پیاده نمیشی؟
-سرده
-بیا از این بیشتر سرما نمیخوری
خدایی حق با اون بود دیگه این ماگزیمم سرماخوردگی بود
از ماشین پیاده شدم و به سمت جایی که همیشه با هم مینشستیم رفتم. چون پایین سراشیبی اب رد میشد اونجا به طرز فجیعی سرد بود.
برگشتم سمت پندار که کنارم واستاده بود.
میدونستم کارم درست نیست میدونستم ارزششو نداره ولی حس انتقام بدجوری تو وجودم رخنه کرد بود انتقام مثل یه خیمه روم افتاده بود و نمیذاشت روشنایی بیرونو ببینم.
بهش نگاه کردم..... دستش تو جیب شلوارش بود و اونم منو نگاه میکرد که ببینه میخوام چیکار کنم.
دستامو از فاصله بین دستاشو بدنش رد کردمو خودم بهش نزدیک کردم و سرمو به سینه ش چسپوندم.
بدون اینکه بخوام اروم اروم قطره های اشک رو صورتم جاری شد.
من اومدم اینجا گرم بشم ولی به علاوه گرما ارامشم داشتم.
همه نفرتم همه عصبانیتم اشک شدو ریخت همه عجز و ناتوانیم برای جلوگیری از پیش امدن اتفاقات افتاده که داغونم کرده بود حالا داشت خودشو نشون میداد.
یه زمانی انقدر ناب بودم که افشین تنها یکه تاز زندگیم بود ولی الان انقدر دست دومم که تقریبا همه پسرای شهر یه انگولک بهم زدن.
چیشد اون دختر درس خونو عاقل که اصلا تو فاز پسر نبود.
ارزششو داشت بخاطر یه لاشی منم بشم یه اشغال؟
romangram.com | @romangram_com