#دلتنگ_پارت_99


لبخندی زدم و گفتم_خیلی قشنگه

مامان_ولی نتونستی هیچوقت اینجا سرکنی..فقط چند ساعت

نگاهش کردم..گریه نمیکرد.خیالم راحت شد..انقدر گریه کرده که مطمئنم دیگه اشک هاش خشک شدند

باهم از اون خونه زدیم بیرون

داشتیم میرفتیم سمت در خروجی که مامان گفت_یه لحظه

و برگشت و رفت پشت خونه..دنبالش راه افتادم

یه در بود..فکرکنم پارکینگ بود

با کلید درو باز کرد و وارد شدیم..یه ماشین بود

کمری مشکی رنگ

اوه فکرشو نمیکردم انقدر وضع مالیشون خوب بوده

مامان دستی روش کشید و سریع برگشت و خارج شد..منتظر بود خارج شم

عصبانی شدم..مشتمو کوبیدم به ماشین و با عصبانیت رو به مامان گفتم_کجا؟

تعجب کرد

_خب برمیگردیم

پوزخندی زدم..مامان از رفتار من تعجب کرده بود

باصدای تقریبا بلندی گفتم_من اونجا کمبود دارم..هرروز که بلند میشیم به این فکر میکنم که نباید به چیزهایی که میخوام فکرکنم.باید پولی برامون بمونه که نمیریم.نمیریم که یه وقت از مرگ ما کسی حتی متوجه نشه وقتی توی جای غریبی زندگی میکنیم..اگر یه روز پول خرج کنیم باید تا چند ماه هیچی خرید نکنیم.اونوقت تو اینجا بزرگترین خونه و بهترین ماشینو داری.خونت پر از وسایل.خانواده ی شوهرت پولدار.خونه مامانت از یه طرف دیگه.ارث هایی که برگردوندی جدا.داری به خاطر لجبازیت منو بدبخت میکنی!مادر من جریان 15سال پیش گذشت..از اسمشم مشخصه..پیش..تو هنوز داری ادای اون خورشید 23 ساله رو درمیاری.به خودت بیا.من برنمیگردم به اون خونه.بچها هرروز میان از خریدهایی که شب قبل کردن برام میگن ومن هیچی نمیگم.میان از دور همی های خانواده هاشون میگن و من هیچی نمیگم.این منصفانه هست؟

مکث کردم..یک نفس گفته بودم.انگار خودمو خالی کرده بودم.دست کشیدم روی صورتم.خیس از اشک بود

باصدای آرامی ادامه دادم_مامان به خودت بیا..15سالو بریز دور..توروخدا..احساس میکنم من خورشیدم..احساس میکنم زندگی منم اینطور شده..تو باید بعد از 15سال دیگه بابا رو از یاد برده باشی..مردم دوباره ازدواج میکنن..یکم فکرکن هیچوقت زندگیت از روی فکرو عقل نبوده

حرکت کردم سمت در..دم در ایستاده بود و گریه میکرد

همین که اومدم از کنارش رد شم،دستمو گرفت

romangram.com | @romangram_com