#دلتنگ_پارت_98
جلوی در قهوه ای رنگی قرارگرفتیم..مامان کلیدی رو در آورد و درو باز کرد
تازه دوزاریم افتاد که اینجا خونه ی مامان و بابا بود
باهم واردش شدیم..خیلی زیبا بود..اما تمام درخت هاش خشک شده بودن و حوضچه ی کوچکی هم قرار داشت که روی یکم آبی که داخلش بود،پر از برگ های خشک پوشیده شده بود
و اون قسمت هم تاب زنگ زده ای قرارداشت که در اثر باد تکان میخورد و صدای قژ قژ آهن هاش به گوش میرسید
قسمت راست هم روی بندی ملافه های سفیدی پهن شده بود که بسیار کثیف شده بودند
مامان رفت سمت ملافه ها..اون هارو توی مشتش فشرد و چشم هاشو بست
من_مامان این ملافه ها چیه؟
مامان_اینا رو وقتی داشتم پهن میکردم یه نفر از پشت اومد و منو دزدید..اون موقع به بابات برگشته بودم..تو و آریا توی خونه درحال بازی کردن بودید
ملافه رو رها کرد و رفت سمت خونه..درشو با کلید باز کرد
واردش شدیم..مامان آروم قدم برمیداشت..تنش مثل بید میلرزید
به خونه دقیق شدم..بسیار زیبا و شیک بود..اما گرد و خاک زیادی روی تمام قسمت های خونه قرارگرفته بود که باعث شد عطسه ی کوچکی کنم
مامان از پله ها بالا رفت..من هم پشت سرش
روبه روی اتاقی قرارگرفت..درشو بازکرد..وارد شدیم
اتاقی به تمام رنگ سفید بود..اتاق خوابشون بود..اینجا برعکس تمام جاهای دیگه هنوز تمیز بود
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت اتاق دیگه ای..روی درش چاپ عروسکی نصب شده بود
بازش کردم..وای چه زیبا..همش صورتی..باورم نمیشد این اتاق من بود؟
منی که الان توی زندگیم کمبود حس میکنم اون موقع کم و کسری نداشتم..تخت کوچولو،لباس های خوشگل که بوی بچگی میدادن.یکی از لباس هامو برداشتم و گذاشتم توی کیفم
گوشیمو در آوردم و کلی از اتاق عکس گرفتم..خودمم از چنین اتاقی شگفت زده بودم
باصدای مامان از عکس گرفتن دست برداشتم
لبخندی زد و اومد نزدیک_دوست داشتی؟سلیقه ی باباته!وقتی ما نبودیم خودش این اتاق رو درست کرد
romangram.com | @romangram_com