#دلتنگ_پارت_554
با سنگینی نگاه خیره ی من چشم به من دوختن و بعد از اینکه متوجه ی نگاه عصبانی من شدن،خنده روی لبشون ماسید و رو ازم برگردوندند..ترسیدند از اینکه یه وقت من از اینکه متوجه شدم اومدن فرید کار اوناست به شهاب و کامران بگم و براشون بد شه
بلند شدم و رفتم سمت شهاب که حالا سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود و چشم هاش بسته بود
من_شهاب خوبی؟میخوای بریم بیمارستان؟
چشم هاشو باز کردم..با دیدنم سریع بلند شد و بدون توجه به نگرانی و سوالم گفت_خاطره خوبی؟رنگت پریده؟بیا بریم از اینجا!
با دست سالمش دستمو گرفت و رو به کامران گفت_کامران ما میریم..فردا زنگت میزنم
کامران دستی تکون داد و گفت_برو..باشه منتظرم
و راه افتادیم و از اون محیط لعنتی خارج شدیم
من_شهاب بشین اونطرف من میرونم
شهاب_جاده هست خطرناکه
من_حواسم هست..حالت بده اونطرف بشین
بدون حرفی رفت سر جای من نشست و من هم پشت فرمون..ماشین رو روشن کردم و راه افتادم
من_شهاب بریم بیمارستان دستتو بخیه کن
شهاب_نه خوبه..زخمش عمیق نیست
من_شهاب..
غرید_میگم خوبم..لطفا
حرفی نزدم..
متوجه گرفتن دستم توسط شهاب شدم..رومو کردم طرفش که اشاره کرد رو به روم رو نگاه کنم و من هم همین کارو کردم اما گوشم بهش بود
پشت دستمو بوسید و گفت_ببخشید خانوم قشنگ شهاب..اگر فکرشو میکردم که تو انقدر اذیت بشی نمیاوردمت
من_من خوبم خودت اذیت شدی
شهاب_من خوبم.وقتی تو بد باشی منم بدم
romangram.com | @romangram_com