#دلتنگ_پارت_553


با صدای جیغ من همه ی نگاه ها برگشت سمتم!

حنانه_وای فرید خدا زلیلت کنه شوهرش داره میاد الان حالتو جا میاره

با این حرف حنانه برگشتم و نگاه جایی که شهاب تا چند لحظه پیش بود،کردم..داشت با عصبانیت میومد سمتمون..خون از چشم هاش میبارید.اونقدر عصبانیتش مشهود بود که فرید از جاش بلند شد و واسه مقابله باهاش دندون تیز کرد

قبل از اینکه شهاب بهش برسه جام شیشه ایش رو کوبید به میز و جام شکست و سر تیز شکسته ی جام رو محافظی واسه خودش قرار داد

از ترس میلرزیدم

کامران داشت کنار شهاب تند راه میومد و سعی داشت با حرف هاش آرومش کنه اما نگاه شهاب سیخ فرید بود

حالا شهاب بهمون رسید..به سمت فرید یورش برد و زیر لب عربده کشید_بی سرو پا دستتو به ناموس کی میزنی؟هـــــان؟مگه تو ناموس سرت نمیشه بی همه چیــــز؟

و قبل از اینکه فرید بتونه از خودش محافظت کنه و کامران جلوی شهاب رو بگیره،شهاب همزمان با جیغ من مشت محکمی نثار صورت فرید کرد و فرید دوباره پخش زمین شد

شهاب با یقه بلندش کرد و دوباره مشتی به صورتش زد که فرید فریاد بلندی کشید و جام رو آماده کرد که فرو کنه توی شکم شهاب

تنها کاری که تونستم اون لحظه برای نجات جون شهاب کنم این بود که سریع هجوم بردم سمت فرید و دستشو کشیدم که به جای فرو رفتن شیشه اوی شکم شهاب،شیشه اوی بازوش فرو رفت

شهاب فریادی از درد کشید و فریدو ول کرد..چند تا پسر اومدن فریدو بردن

اونقدر لرزش بدنم زیاد بود که هر آن منتظر حمله ی تشنج بودم

حنانه و کامران و چند نفر دیگه رفتن سمت شهاب و شهاب همونطور که دستش روی بازوش بود و صورتش از درد توی هم جمع بود داد زد_سمت من نیاید..خاطره..اون مریضه یکی به اون برسه

حنانه سریع اومد سمتم و خدمتکاری آب قند آورد

کامران رو به مهمان هایی که حالا همه دور ما بودند و انگار داشتند فیلم تماشا میکردن داد کشید_به چی نگاه میکنید؟موزیکو پخش کنید برید سر کارتون

همه برگشتن سرجای اولیه شون و با کمک حنانه روی مبلی نشستیم و آب قند به خوردم داد که کمی حالم بهتر شد

شهاب هم اونطرف سالن روی مبل نشست و کامران و چند نفر دیگه شیشه رو از دستش در آوردن و بعد از بتادین زدن به دستش،اون رو باند پیچی کردن

حنانه_خوبی خاطره؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم_آره خوبم

نگاهی به اون هفت کوتوله انداختم..درست مثل هفت کوتوله قدهای کوتاهی داشتن که با پوشیدن کفش پاشنه بلند سعی در بلند کردن قدهاشون داشتن..داشتند میخندیدند..احساس میکردم دارن به ریش من و شهاب میخندن

romangram.com | @romangram_com