#دلتنگ_پارت_542


از حرکت ایستاد و گفت_خاطره تویی؟

با صدای بچه گونه ای گفتم_سلام بابایی

برگشت سمتم و با دیدنم ابرویی بالا انداخت..چشم هاشو نازک کرد و از سر تا پامو برانداز کرد

همونطور که نگاهش بهم بود گفت_واسه کی خوشگل کردی؟

نزدیکش شدم و گفتم_واسه تو..چرا؟چون دوست دارم..عاشقتم..تصمیم گرفتم جدا از عشق با تو بودن طعم پدر بودن رو هم بچشی

ابروهامو بالا دادم و گفتم_نظرت چیه؟

سرشو بالا گرفت و دستاشو ابراز احساسات به حالت ماساژ کشید

آب دهنشو قورت که سیب گلوش بالا و پایین رفت.نفسشو بیرون داد و بهم خیره شد

با لبخند کجی گفت_میخوای منو بابا کنی؟

من_آره

منو توی آغوشش کشید و زمزمه کرد_هر لحظه ی خوبمو به تو مدیونم انقدر کنارت بهم خوشی و خوشبختی دادی که پدر شدنم از جانب تو رو نمیتونم هضم کنم..راستش واسه منی که زیادی بدبخت بودم یکم اینا زیادیه

من_یعنی نمیخوای؟

شهاب_چرا نخوام!میخوام!من بچه میخوام!میخوام پدر بچه ای بشم که مادرش تویی!میخوام واسه بچه ای پدری کنم که بزرگ شده ی دست تو باشه!میخوام واسه بچه ای پدری کنم که شیر مادری مثل تو رو خورده باشه

از این حرف های شهاب اشک توی چشمم حلقه زد..منو از خودش جدا کرد..صورتمو با دستاش گرفت و گفت_خاطره عاشقتم!با تمام وجودم عاشقتم دختر

با این حرفش قلبم لرزید..میتونم به یقین بگم که شهاب برای اولین بار بود اینطوری ابراز علاقه میکرد

چشم هامو بستم و با دل زمزمه کردم_منم عاشقتم مرد من

با گرمی ب*و*س*ه ی ناگهانی شهاب نفس توی سینم حبس شد..

من عاشق شهابم و مطمئنم هیچ حسی تو دنیا نمیتونه قدرتمند تر از عشق باشه!تا ابد برای داشتن چنین لحظاتی شاکر خدا هستم

* * *

صبح با نوازش دستی روی صورتم چشم باز کردم و شهاب رو رو به روم دیدم!

romangram.com | @romangram_com