#دلتنگ_پارت_541
من_هی خوبه
بهار_ببینم کی خاله میشم؟
من_گمشو نزدیک یک ساله ازدواج کردی بچه داری نشدی من تازه یک ماهم نشده باید بچه بیارم؟
بهار خندید و گفت_اگه به منه که میگم شهاب بچه میخواد
من_آخه تو از کجا میدونی خانم پیشگو؟
بهار_نمیدونم..یه چیزی گفتم دیگه
خندیدم..
یکم دیگه باهاش حرف زدم و گوشیو قطع کردم..ساعت 8 بود..تا شهاب بیاد من از بی حوصلگی دق میکنم.نشستم کلی فکرکردم که چکار کنم که با یاد آوری حرف بهار،به تردید افتادم..شهاب بچه میخواد؟!بچه..چه چیزی
خب چرا که نه به هر حال اونم سنش داره میره بالا و بچه شو دوست داره ببینه..بهترین کار سوپرایزه..شاید این بچه بتونه زندگیمونو کمی تغییر بده..
بلندشدم و رفتم دوش سریعی گرفتم و نشستم پای میز آرایشی..چشم هامو سیاه کردم و ریمل هم زدم..رژگونه ی هلویی هم به گونه هام زدم و رژلب قرمز رنگی هم به لبام زدم..واقعا عالی بود
موهای خیسمو با شسوار بهش حالت دادم و دورم رها کردم..رفتم سمت کمد لباسیم
دست بردم و لباس خواب شیکی بیرون آوردم..لباس،لباس مشکی رنگی از جنس حریر بود که یقش هفتی شکل بود و قسمت کمرش ل*خ*ت بود و قسمت پایینه لباس،فقط نیمه ی راستش بلندیش تا روی مچ پام بود و قسمت چپ لباس دامن نداشت
رنگ مشکلی لباس با پوست سفیدم تضاد جالبی رو ایجاد کرده بود..عالی شده بودم
کلی هم عطر به خودم زدم و رفتم توی سالن..شهاب دیگه باید برسه
آهنگ ملایمی گذاشتم و چراغ هارو خاموش کردم و فقط لامپ های چند تا آباژور رو روشن گذاشتم که فضای نیمه تاریکی رو ایجاد کرده بود..همه چی عالی بود..آهنگ my heart will از سلن دیون رو گذاشتم و صداش رو هم کم کردم
با صدای چرخیدن کلید توی در،سریع رفتم و قسمتی از سالن که توی دسترس دید نبود،پنهان شدم
شهاب وارد شد..سوییچشو روی اپن گذاشت و صدام کرد
شهاب_خاطره؟خاطره؟
رفت توی اتاق و آشپزخونه سرکی کشید و اومد وسط سالن ایستاد.دستی به موهاش کشید و گفت_آهنگ گذاشته رفته کجا؟
همین که رفت سمت کلید برق تا برقارو روشن کنه،نزدیکش شدم و از پشت ابراز احساسات
romangram.com | @romangram_com