#دلتنگ_پارت_536


جیغ زدم_بسه..نمیفهمی حال و روزمو؟ولم کن

همون موقع شهاب هم اومد دم در پیش ما

بدون توجه بهشون رفتم داخل و روی مبل نشستم..پانته آ..خدایا اینو کجای دلم بزارم؟

روی مبل،زانومو بغل گرفتم و به نقطه ای خیره شدم..با اینکه مامان میگفت خیلی اذیتشون میکرده اما..اما نمیتونستم توی این حال ببینمش..مامانم 15سال رو به سختی گذروند درسته اما سعی میکرد کنار بیاد باهاش اما این زن چی؟؟

مامان بزرگ کنارم نشست و شهاب هم جلوی پام روبه زانو نشست

شهاب_خاطره چت شده؟خوبی؟

مامان بزرگ_دختر جون به لب شدم..حرف بزن

نگاه مامان بزرگ کردم..همونطور که بهش خیره شده بودم،اشک هام هم تند تند گونه هامو به شستن گرفتن

مامان بزرگ_بگو چته مامان؟چته درد و بلات بخوره تو سرم؟

سرم تیرکشید..دوباره تشنج؟نه

سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشم هامو بستم..بدنم یخ کرد..از زور درد نالیدم_مامان..

و دیگه اختیار مغزم از دست در رفت و ...

* * *

با سر درد شدیدی چشم باز کردم!صبح شده بود و اتاق روشن بود..دست به سر از جام بلند شدم و روی تخت نشستم..من..من توی اتاقم بودم!اتاق خونه ی مامانم

دستمو از روی سرم برداشتم و تشک رو لمس کردم..چقدر دلتنگ این جا هستم

بلند شدم و رفتم سمت در اتاق..سرم هنوزم درد میکرد اما نمیتونستم بشینم سرجام

از پله ها آروم رفتم پایین و رفتم توی سالن..مامان بزرگ داشت بافتنی میکرد..نگاهی به اطراف انداختم..شهاب نبود

_شهاب کجاست؟

مامان بزرگ سرشو بلند کرد و بادیدنم گفت_رفته سرکار..چرا بلند شدی از سرجات؟

من_خوبم..میخوام برم خونه ی مامان بزرگ سمیرا

romangram.com | @romangram_com