#دلتنگ_پارت_535


پانته آ؟!؟!چقدر آشنا بود

من_فامیلتو هم میگن قاسمی؟

با بغض گفت_نه بازم بهشون میگم بگن قاسمی ولی نمیگن

حالا که داشت حرف میزد نباید فرصتو از دست بدم

من_چی میگن پس؟

دستاشو روی گونه هاش گذاشت و گفت_ارجمند

ارجمند؟باورم نمیشد؟اینکه هم فامیلی منه!اما کیه؟

من_چرا دوست داری اسمت خورشید باشه؟

_چون..چون که اون..اون خورشیدو دوست داشت اما منو نه

با تعجب گفتم_اون خورشیدو دوست داشت؟منظورت از اون..

دستمو جلوی دهنم گذاشتم..باورم نمیشد

با لکنت گفتم_آریا؟

سرشو به شدت بلند کرد و نگاهم کرد..دوباره شروع کرد به لرزیدن..دست هاشو روی گوشش گذاشت و همونطور که گریه میکرد گفت_نگوووو..اسمشو نیار..نگووووووو..آریای من رفت...منو نبرد..ولی خورشیدو برد...نگوووووووو

داشت میلرزید..حالا فهمیدم این زن کیه!دختر عموی بابام

همونطور که عقب عقب میرفتم گفتم_باورم نمیشه..این چه بلاییه سرت اومده..

جیغ زد_آریا و خورشید رفتن ولی منو نبودن..منم میخوام برم

حالم داشت بد میشد..یک لحظه هم نمیتونستم اونجا بمونم..چون میدونستم پرستارا الان میان سریع از اونجا زدم بیرون..باورم نمیشد!خدایا وقتی بخاطر عشقش،اون حالشو میبینم میخوام بمیرم..اون این همه سال رو چه جوری گذروند!!

ساعت 9 بود که با حال آشفته ای رسیدم خونه ی مامان بزرگ..بابای من چی داشت که همه میخواستنش؟مامانم چی داشت؟چرا زندگی همه خراب شده؟با دیدن این خونه و یاد مامانم دردم بدتر شد

وقتی وارد شدم،مامان بزرگ سریع اومد پیشم و گفت_گور به گور شده الان وقت اومدنه؟شوهرت زنگم زد کارت داشت هرکار کردم فهمید نیستی اینجا..الان اومده..گفتم رفتی مغازه ولی طولش دادی..خودت برو دست به سرش کن..کدوم گوری بودی حالا؟

یعنی حتی نمیفهمید حالم داغونه؟یکریز سرزنش میکرد؟

romangram.com | @romangram_com