#دلتنگ_پارت_531


با صدای لرزون و صد البته آرومی گفت_ت..تو..خ..اط..خاطر..ه ای؟

با اینکه خیلی ناواضح بود اما فهمیدم که میگفت من خاطره هستم!

من_بله و شما؟

چشم هاش لبالب از اشک پر شد!انگار این دل از قبل هم مملو از درد بود..گوشه ی بالتشو توی چنگ گرفت و گفت_م..من د..دارم می..میرم

من_یعنی چی؟میشه بگید کی هستید؟دارید میمیرید؟خب که چی؟

دوباره زمزمه کرد_تو..خ..خاط..ره ای؟

نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم!

سرشو چرخوند سمت سقف و به سقف اتاق خیره شد و لبخندی زد..یه لحظه ترسیدم از این همه غیرنرمال بودن

با حرص گفتم_تو چه نسبتی با شهاب داری؟چرا هی قصد مزاحمت توی زندگی مارو داری؟د حرف بزن؟دست از سر شهاب بردار

سرشو چرخوند سمتم..یه دفعه زد زیر گریه و میون گریش گفت_ب..بخدا من ن..نمیدو..نم شها..ب کیه!

بهش دقیق شدم!حق با اون بود..به سنش میخورد از شهاب بزرگتر باشه

من_پس کی هستی؟اگر لب باز نکنی میرم

با ترس رو بهم گفت_م..مام..انت کج..است؟

مامانم؟آره مامانم

با صدای لرزون گفتم_مامان من بالای سرته!

نگاه بالای سرش کرد که پی بردم واقعا بیماری داره و نرمال نیست

سرمو انداختم زیر و گفتم_منظورم به سقف نیست..منظورم اینه که پیش اون بالا سری هست..پیش خدا

با این حرفم چشم هاش به طرز بدی تعجب وار گشاد شد که گفتم الان از حدقه میزنه بیرون

زیر لب تند تند و یک نفس زمزمه کرد_پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!پیش خدا!

دست بردار نبود..ترسیدم..رفتم سمتش و با ترس گفتم_چت شد؟نفس بگیر

romangram.com | @romangram_com