#دلتنگ_پارت_501


سرمو پایین بردم و به جعبه ی مخمل قرمزی که حالا داخلش حلقه ی ظریفی جای داشت نگاه کردم

باورم نمیشد!شهاب داشت از من خاستگاری میکرد؟

دستمو جلوی دهنم گذاشتم و زمزمه کردم_باورم نمیشه

دقیقا هم باورم نمیشد!هیچوقت فکرشو نمیکردم روزی برسه که راه زندگی منم مشخص شه!هیچوقت توی ذهنم نمیگنجید که شهاب در این لحظه از من خاستگاری کنه

هنوزم حرف اون فالگیرو یادم نمیره!یه چیزمو از دست میدم و چیز با ارزشی رو بدست میارم

مادرمو از دست دادم و شهابو به دست آوردم..هر چند چیزی رو از دست دادم که اگر به خودم نمیومدم تا خط آخر این داستان زندگیم سیاه و خالی بود..خداروشکر میکنم که عشق شهاب باعث شد من سرپا بایستم

وقتی به خودم اومدم متوجه گرمی قطرات اشک روی گونم شدم

شهاب هنوز هم منتظر بهم چشم دوخته بود

دستم چپمو مشت کردم و با گریه گفتم_بار اول که دیدمت غرورت خیلی عذابم میداد اما منو جذب کرد..از همون روز اول قلب من بخاطر زیبایی تو لرزید..حس کردم شاید از حس زودگذر بچگیم باشه اما رفته رفته اونقدر توی قلبم شفاف شدی که حالا مطمئنم هیچی توی دنیا نمیتونه ذره ای از عشق تو رو توی دلم کم کنه

شهاب بازم میگم جهنمی که با تو داخلش باشم از بهشت هم واسم رنگارنگ تره..من میخوام با تو بمیرم..میخوام با تو زندگی کنم

و دستمو جلو بردم..با عشقی که توی چشم هاش موج میزد با همون غرور خاصش بدون لبخند،حلقه رو دستم کرد و به پشت دستم به آرومی ب*و*س*ه ای زد

دستمو بالا آوردم و به نگین حلقه ب*و*س*ه ای زدم..نگینش توی اون هاله ی نور ماه میدرخشید

به شهاب چشم دوختم..خیلی خوشحال بودم جوری که بیانش واسم سخت ترین کار دنیا بود

پریدم بغلش و محکم به خودم فشردمش

* * *

(2 ماه بعد)

2 ماه گذشت و بالاخره رسید به روزی که اولین برگ دفتر زندگی جدیدم داره پر میشه

رسید روزی که قراره با شهاب دنیای جدیدی رو شروع کنیم

رسید روز ازدواج ما..روز وارد شدن اسم من،خاطره ارجمند دختر آریا ارجمند و خورشید قاسمی،کسایی که شعله ی عشقشون بی شباهت به مذاب آتش فشان نبود و اسم شهاب منصوری پسر احمدرضا منصوری و نسترن منشی که غرور این مرد و پدرش زبان زد عالمه،در شناسنامه های یکدیگر!!آره خوشحالم خیلی هم خوشحالم!!



romangram.com | @romangram_com