#دلتنگ_پارت_493


شادی رو دیدم که داشت سلفی عکس میگرفت..رفتم سمتش وگفتم_از بس عکس گرفتی دیگه چمن و گل های اینجا هم یاد گرفتن با عکسای تو ژست میگیرن

خندید و گفت_کوفت..دلشونم بخواد

من_شادی میخواستم چیزی رو بهت بگم

روی چمن ها نشستیم..شادی منتظر بهم چشم دوخته بود که گفتم_بهار که دیگه رفت سر خونه زندگیش..سعید چند باری ازش خواسته بود فرار کنن اما بهار زندگیشو به فرار ترجیح داد..خواستم بگم حالا که سعید شکسته شده و تو هم دوستش داری نظرت چیه حالا اونو به سمت خودت بکشی و شاید خوشبخت هم شدید..هم واسه خودت خوبه هم اون

با پوزخند گفت_الان؟الان که دل و ایمونش مال یکی دیگست؟خاطره من مردی رو نمیخوام که تمام فکر و ذکرش پیش یکی دیگه باشه!سعید حماقت کرد..من دیگه نمیتونم دیر شده من علی رو میخوام..قراره به همین زودیا بیاد خاستگاریم

پریدم میون حرفش و گفتم_تازه چند ماهی میشه که دانشگاه رو شروع کردی چطور توی این سرعت شناختیش و بهش اعتماد کردی؟

شادی_ماه اول زیاد طرفم میومد و منم بی میل نبودم که دیگه قرار و مدارمون شروع شد و کم کم منو هم با خانوادش آشنا کرد

من_چند سالشه؟اصلا دبیر چیه؟

شادی_32 سالشه..میدونم سنش بالاست اما برام مهم نیست..استاد روانشناسی مون هم هست

سری تکون دادم و چیزی نگفتم

یکم گذشت و رفتیم داخل..شادی با یاد سعید دوباره کمی پریشون شده بود اما به نظر منم انتخابش درست بود..درکش میکنم کسیو که دوست داره نمیتونه ول کنه با اینکه عاشق یکی دیگست اما میگن که دوست داشتن شاید قوی تر از عشق باشه!پس من همینجا اعتراف میکنم که من با تمام وجود شهابو دوست دارم و عاشقشم!!

با اجازه از شهاب رفتم سمت تلفن تا به بهار زنگ بزنم..حتما برگردم میکشتم که چرا زنگ بهش نزدم پس بهتره که تا برنگشتیم باهاش تماس بگیرم هر چند مشخص نیست که کی برمیگردیم

شهاب رفت بیرون تا سری به بیمارستان معروف اینجا بزنه.همون بیمارستانی که توی ایران رئیسش اومد و به شهاب درخواست کار داد

گوشی تلفن رو برداشتم و شماره بهار رو گرفتم

بعد از چند تا بوق صداش توی گوشی پیچید

_بله بفرمایید؟

اوخی چه بچم بزرگ شده

با هیجان گفتم_سلااااام

با صدای من سریع صداشو جدی کرد و گفت_؟hi..you

خندیدم و گفتم_زهر مار بی مزه

romangram.com | @romangram_com