#دلتنگ_پارت_466


با سیلی که بهم زد بقیه ی حرفم توی دهنم ماسید..هر چند تموم شده بود..اون سیلی باعث نشد من گریه کنم..اونقدر خشمگین بودم که کاردم میزدن خونم در نمیومد

داد زد_خفه شو..خفه شو

سرم تیر بدی کشید..فهمیدم جریان چیه!سریع رفتم و قرصمو خوردم و نشستم تا اتفاقی واسم نیوفته که نیوفتاد خداروشکر

همه جمع کردیم و برگشتیم!!خاله سپیده چون بویی برده بود از اینکه دایی هنوز حسی به مامانم داره،با صورتی غمگین سکوت کرده بود

دیگه نمیخوام کسیو!!من هیچکسو توی زندگیم نمیخوام!!فقط شهابو میخوام که اونا هم باعث شدن ازم رونده شه

توی مسیر فقط نگاهم به مناظر بیرون بود..مناظری که حتی کوه ها هم واسم چهره ی شهابو به تصویر میکشیدن..خیلی سخت بود

شهاب کاش بدونی که من تو رو میخوام نه تصویرتو

* * *

یک هفته گذشت..توی این یک هفته دایی مازیار این اطراف پیداش نشد!

شهاب جواب زنگ و پیامم رو نمیداد..غرورم اجازه نداد برم پیشش..از دیروز دیگه نه بهش زنگ زدم و نه پیامی دادم

روی تخت دراز کشیده بودم و به حلقم خیره شده بودم..دلتنگش بودم بد!!خیلی هم بد

دیوونه شدم از این زندگی!چرا شهاب منو ول میکنه؟یعنی واقعا دلش واسم تنگ نشده توی این یک هفته؟

شقیقمو با شست انگشتم فشردم و از جام برخاستم و رفتم پایین

مامان بزرگ داشت بافتنی میکرد..رفتم و از توی یخچال تنگ آب رو برداشتم و چند جرعه ازش خوردم و گذاشتم سرجاش که صدای مامان بزرگ بلند شد

_ور پریده تفیش نکن حالمو بد کردی..لیوان گذاشتن واسه چی؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم_وای مامان بزرگ حوصلم سررفته..بلندشو بریم بیرون بگردیم

مامان بزرگ_مگه من پا دارم؟خودت برو بگرد..این همه پول دادی که چی؟برو یکم ماشین برون

من_آخه کسی نیست..باید تنهایی برم حوصلم سرمیره

مامان بزرگ_حقوق بازنشستگیمو ریختن حساب..برو دو تا لباس بخر دلت باز میشه

از خدا خواسته رفتم توی اتاق تا آماده شم

romangram.com | @romangram_com