#دلتنگ_پارت_450


اعصابم به شدت خورد بود..نمیتونستم زیادی اینجا بمونم..میخواستن برن

من_بهم پیام داد سرکوچه ایستاده و چون جای پارک نبوده نتونسته بیاد..من خودم میرم چون جریمش میکنن

لبخندی زد و گفت_باشه عزیزم..برو دست خدا..خوشبخت شی

تشکری کردم و بعد از حساب کردن،پالتوی بلند مشکیم رو به همراه شال مشکیم سرکردم و از اونجا زدم بیرون

کنار خیابون راه میرفتم..میترسیدم برم سمت چهار راه..کسی ببینمتم چی؟یا مزاحمم میشه یا هم..

بغضمو به سختی قورت دادم و رفتم سمت آژانسی که همین نزدیکی ها بود

گوشی هم همراهم نبود که به کسی زنگ بزنم..اون موقع هم با گوشی آرایشگاه زنگش زدم

دم در ایستادم که پیرمردی اومد و گفت_ماشن میخواید؟

سرتکون دادم و گفتم_بله..عروسی دوستمه عجله دارم

سرتکون داد و در ماشینو بازکرد و سوار شدم..گفتم عروسی دوستم چون نمیخواستم فکری در موردم کنه..مثلا بگه شوهرش قالش گذاشته!

هه واقعا منو گذاشته و رفته؟آخه کدوم عروسی شب نامزدیش باید خودش مسیرو طی کنه و بدون همسرش بره

قطره اشکی از گوشه چشمم چکید..چقدر بخت من سیاست!چقدر من بیچاره ام که به همین زودی تن به ازدواج با این مرد دادم!چقدر بیچارم که زود میبخشمش درحالی که اون هر لحظه خنجری که به قلبم وارد میکنه،شدتش بیشتر میشه

بعد از یک ساعت رسیدیم به مکان مورد نظر..ویلای بزرگی بود..کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم

با گاهم های بلند رفتم داخل..ماشیم شهاب نبود..پوزخندی زدمو همونطور که سعی میکردم با تنفس عمیق جلوی ریزش اشکامو بگیرم وارد شدم..قسمت زنانه و مردانه جدا بود خداروشکر واسه همین مشکلی با لباسم نداشتم

با وارد شدنم همه شروع کردن به کل کشیدن و دست زدن و آهنگ شادی همزمان پخش شد..این آهنگ اون لحظه واسم غمناک ترین آهنگ بود و صدای کل هاشون برام مثل ضجه زدن بودن

مامان بزرگ اومد سمتم و گفت_چه ماه شدی دورت بگردم

لبخند تلخی زدم..بقیه هم اومدن و تبریک گفتن و از زیباییم گفتن اما چه زیبایی؟

عمه آتوسا اومد کنارم..حامله بود..7 ماهش بود

دست به کمر رو بهم گفت_کو شوهرت عمه؟

من_نمیدونم

romangram.com | @romangram_com