#دلتنگ_پارت_446
یه تای ابروشو بالا داد و گفت_بود؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم_بیخیال
شهاب_انگار زود پریدی..هه
و بلند شد از سرجاش که بره..دستشو کشیدم و گفتم_حالا که اومدی،بجای دعوا بیا منو یکم دلداری بده
با تعجب برگشت و بهم خیره شد..دست خودم نبود..اون کتک دیگه از یادم رفت..اونقدر محتاج خودش و آغوشش و گرمای دستش بودم که فقط میخواستم کنارم باشه
بجای نشستن کنارم،دستمو کشید و باعث شد بلند شم
منو برد سمت ماشین
من_کجا میری؟
شهاب_جلوی مردم زشته..بیا تو ماشین
بدون حرفی دنبالش رفتم..در عقب ماشینو بازکرد و هردو سوار شدیم..با سوار شدنمون،با پاش اشاره کرد و من هم سرمو روی پاش گذاشتم و درازکشیدم..چون جام نمیشد،پاهامو توی شکمم جمع کردم
شروع کرد به نوازش موهام
دستشو گرفتم و گفتم_چی به سر خودت آوردی؟
جای کبودی صورتمو بوسید و گفت_کاش دستم زودتر اینطوری میشد تا به صورت تو نخوره
حرفی نزدم
من_شهاب..من خیلی دوست دارم..من فقط توی این دنیا تو رو میبینم..حتی اگرم بدحجاب بیام بیرون از خونه فقط بخاطر تو هست
شهاب_من تو و زیباییتو میخوام اما نه واسه تو خیابون..واسه وقتی که فقط من هستم..ازت میخوام که ساده بگردی و فقط وقتی که من هستم واسم خوشگل کنی.منم با جون و دل میپزیرمت
لبخندی زدمو چشم هامو بستم..اونقدر خسته بودم که خستگی و گرمای دست اون باعث شد چشم هام بسته شن...شاید این بهترین خواب توی عمرم بود
* * *
با صدای بوق ماشینی چشم هامو بازکردم..حتما این بوق گوش خراش از داخل کوچه هست..نگاهی به اطرافم انداختم..توی اتاق خودم بودم..تعجب کردم!یعنی شهاب منو اینجا آورده؟
پتو رو از روم کنار زدم و بلندشدم..لباس و شلوار راحتی تنم بود
romangram.com | @romangram_com