#دلتنگ_پارت_445
همه رفتیم سرخاک بابا و دوباره گریه زاری اینطرف
واسه سمیراجون و عمه آتوسا اینجا سخت تر بود چون سمیراجون از حال رفت و با آب قند سرپا نگهش داشتن..حتی حاضر نشد بره خونه
مادرجون و دایی مازیار رفتن و اینجا نموندن
کمی حالم بهتر شده بود اما هنوز آروم آروم اشک میریختم
چون اون اطراف شلوغ بود با شادی و بهار رفتیم کمی اونطرف تر،روی زمین نشستیم..
شادی_بهار بلندشو بیا بریم پذیرایی کنیم
بهار_کردیم که
شادی_دوباره مردم اومدن..بیا بریم
بهار_آهان..بریم
بلندشدن و رفتن..فهمیدم از عمد رفتن اما چراشو نفهمیدم
با احساس حضور کسی کنارم،سر چرخوندم و در کمال تعجب شهابو دیدم که کنارم نشسته بود
رومو ازش برگردوندم
شهاب_تسلیت میگم
آروم جوابشو دادم_مرسی
شهاب_نگاه من کن
بی اختیار سرمو چرخوندم سمتش..دست چیز چونم گذاشت و به کبودی صورتم خیره شد
چشم هاشو روی هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد_من..من اصلا اون موقع توی حال خودم نبودم
سرمو عقب کشیدم و گفتم_توبه گرگ مرگ است
شهاب_خاطره با من لج نکن..دوست نداشتم نگاه هرزی بهت بیوفته
بهش خیره شدم و گفتم_من اگر خوشگل کردم واسه خاطر تو بود..اونقدر دل من با تو بود که فکر جاهای دیگشو نمیکردم
romangram.com | @romangram_com